متن کتاب افسانه دنیای پنجم نوشته حمید تقدسی

متن کتاب افسانه دنیای پنجم نوشته حمید تقدسی

 

 

«افسانه دنیای پنجم»

 

 

 

 

 

 

نویسنده :

حمید تقدسی


درباره نویسنده :

حمید تقدسی ، متولد 1353 ، تحصیلاتش را در زمینه مهندسی مکانیک به پایان رساند . مسیر حرفه و تحصیلات او کاملا متمایز از سرگرمیها و اشتغالهای عاشقانه اش در زمینه تحقیق ، تالیف و تدریس علوم انسان شناسی و هستی شناسی می باشد . شغل او صنعتی بوده و او توفیقات حرفه‌ای و امرار معاش را در این زمینه به شکلی شایسته تعقیب کرده ، اما بی تردید دل مشغولیهای روح جستجوگر و ناآرامش دلبسته و سرسپرده راهی دیگر بوده است .

وی در ده سال گذشته مطالعات ، تحقیقات و تجربیات گسترده ای در رشته های مختلف روانشناسی ، فلسفه ، آنتالوژی ، NLP  ،‌ متافیزیک  و ..... انجام داده که ماحصل آن ارائه مقالات  مختلف و متعدد در نشریات ، ‌انتشار چند جلد کتاب و ارائه سمینارها و کارگاههای آموزشی متعددی در مقوله موفقیت ، کامیابی و بهره برداری از قدرتهای ذهنی بوده است .

جهت آشنایی بیشتر با سوابق کاری ،‌آثار و کلاسهای آموزشی این نویسنده و پژوهشگر جوان می‌توانید به آدرس این وبلاگ مراجعه فرمائید :

www.taghadosi.blogfa.com


پیشگفتار

«معمایی برای حل نشدن» .

 شاید این مناسبترین عبارتی باشد که بتوان برای توصیف زندگی به کار برد . البته تنها برای کسانی که  فرآیند زندگی را جستجویی در جهت کشف اسرار می شناسند .آنها که  نظام هستی را ساختاری اسرارآمیز ، پیچیده و سرشار از رازهای ناگشوده درک کرده  و برای آنها که سازه شگرف انسان -  بعنوان برترین پدیده ظهور یافته در پهنه هستی -  را آمیخته ای  شگرف از پیچیدگی و معما می دانند .

اما برای آنها که تمام این بی نهایت شگفت انگیز را مجالی ساده و باشکوه برای حیرت و لذت دریافته اند ، رازی برای پرده گشایی وجود ندارد .

سراسر تاریخ حضور انسان در پهنه کره خاکی ، گواه این جستجوی ناتمام و تمام نشدنی است .  جستجویی بی وقفه و سرسام آور ، تا هر چه بیشتر و بیشتر ناشناخته ها ، شناخته شوند .  شگرف  آنکه هر قدر گامهای این کند و کاو پرشتاب تر و بلندتر می شود ، حجم ناشناخته ها و اسرار ، عظیم تر نمایان می گردند .

اما در این میان ، حقیقتی تکان دهنده کاملا روشن است . حقیقتی خارق العاده و بهت آور که اساس ارتباط میان انسان و نظام هستی را  به شکلی کاملا یک جانبه و انحصاری تعریف می کند .

این حقیقت تکان دهنده چیست؟

هر انسان ، هر مکتب و ایدئولوژی ، هر نگرش و هر جستجویی موفق به کشف حقیقتی مستقل و انحصاری می گردد . حقیقتی که در مقام قیاس با یافته دیگران ، کاملا متمایز و شاید دروغ به نظر برسد .

 هر جستجو مدعی یافتن حقیقتی است که یابنده ، آن را همان واقعیت ناب و اصیل می داند. در حالیکه این واقعیت ناب و اصیل ، هماهنگی و تطابقی با نتیجه جستجوی دیگری ندارد . اما همگان همواره دلایل و مستندات متقن و کافی برای اثبات اعتبار و ایمان پذیر بودن حقایق خویش را دارند .

اینجا من ، حقیقت نظام هستی را به گونه ای می یابم که می توانم دل سپرده و سرسپرده اش شوم، در حالیکه تو آنجا حقیقت را به شکلی کاملا متفاوت و شاید مغایر با یافته من پیدا می کنی . حقیقت تو هم آن قدر معتبر و مستند است تا به یقین  بتوانی به آن مومن شوی .

چگونه باید این شگفتی را تفسیر کرد . چرا باید تمام عمر ، درگیر این مجادله بیهوده باشم که برتر از تو هستم و یافته ام حقیقی تر از یافته تو .

من زمانی تصمیم به نوشتن « افسانه دنیای پنجم »گرفتم ، که برای پاسخ به این سوال ، وجودم را بی پروا و جاه طلب در معرض اندیشه ای کاملا رها شده و بی تعهد گذاشتم . این اندیشه و احساس لجام گسیخته برایم باوری شگرف و حیرت انگیز را به همراه آورد . باور به حضور در صحنه دنیاهای مجازی ‌. جهانی که با تمام شکوه و بیکرانگیش ساخته و پرداخته ذهن نامحدود جادویی انسان است . در این مجال مجازی برای زیستن هرچه هست  ، بی انحراف ، انعکاسی از حقایق ذهن انسان می باشد و حقایق ذهن انسان به جادوی باور و ایمان اوست که فرصت حقیقی شدن پیدا می کنند .

«افسانه دنیای پنجم» برداشتی کاملا آزاد ، بی پروا و بی تعهد از نظام هستی است . برداشتی بر مبنای اندیشه ای کاملا انحصار طلب ، یک سویه نگر و انسان مدار . اندیشه ای که دوست دارد نه تنها انسان را در مرکز مدار هستی ، بلکه تمام حقیقت ناب هستی بداند و سایر مظاهر کائنات را تنها و تنها جلوه هایی از تشعشعات این ابرقدرت یگانه و متعالی شده بشناسد .

 پیش از شروع به خواندن این« داستان گونه» ، مایلم نزد شما خواننده عزیز ، صادقانه اعتراف کنم که من این داستان را فارغ از تمام استانداردهای متعارف داستان نویسی و بی توجه به تئوریها و نظریه ها ارزشمند مرتبط با موضوع انسان شناسی و هستی شناسی به رشته تحریر درآورده ام . آنچه را خواهی خواند ، بر اساس اثبات یا رد هیچ نظریه ای و یا پردازش تئوریهای هیچ فلسفه یا عرفانی نوشته نشده است . بلکه برداشتی کاملا ‌آزاد و بی تعهد از ادراکهای یک جستجوگر ساده و گمنام در مسیر زندگی  خویش بوده است .

«افسانه دنیای پنجم» ، تلاش نمی کند پاسخی به سوالات بنیادین جستجوی انسان در مسیر زندگی را ارائه نماید ، بلکه  ساده و بی پروا خواهد گفت  : «اینگونه هم می توان دید و می توان یافت» .

«افسانه دنیای پنجم» درصدد نیست ، الگو یا استراتژی را برای زیستن نمایش دهد . بلکه کودکانه و راحت خواهد گفت  : «اینگونه هم می توان زیست» .

«افسانه دنیای پنجم» ، هیچ خواننده ای را به چالشی برای اثبات یا تردید دعوت نمی کند ، بلکه معرفی یک زاویه نگاه رها شده و رویایی است .

«افسانه دنیای پنجم» ، شاید شالوده باورهای امروزم را نسبت به عرصه ای که برای زندگی در اختیارم قرار گرفته بیان کند . اما من باورهایم را در چنان سیالیتی آزاد و بازیگوش ، رها کرده ام  که شاید ایمان فرداها یا پس فرداهایم اینگونه نباشد .

دعوت می کنم ، داستان جستجویم را همانگونه که من بی قید و بی تکلیف نوشته ام ، تو هم آزاد و بی مجادله بخوانی . آنچه را که در می یابی ، احساس توست و این احساس تنها متعلق به شخص توست . دارایی ارزشمندت را بیهوده در توهم قیاس اثبات و انکار آلوده نکن .

قبل از شروع به مطالعه این افسانه ، لازم است بابت دو موضوع پیشاپیش پوزش بخواهم ؛

نخست  آنکه ، انگیزه و هدفم از نوشتن این داستان ، هرگز ارائه قالبی استاندارد از داستانی محکم و گیرا نبوده است . بنابراین آگاهانه یا ناآگاه بسیاری اصول و استانداردهای داستان نویسی را رعایت نکرده ام و این موضوع می تواند برای خواننده ای حرفه ای که در تعقیب خطوط یک داستان ، الزامهای روایی متداول را می جوید ، آزار دهنده باشد . در حالیکه قصد من این بوده تا با روایت یک داستان ساده از زندگی ، نگاهی را برایت به تصویر بکشم . نگاهی  به شدت متفاوت و شاید  غیرمتعارف و عجیب .

دوم آنکه ، سبک نگارش کاملا نامقید و آزادانه ام ،در نگارش این داستان ، به شکلی ناگزیر و شاید هم عمدی باعث شده ، متن در برخی قسمتها دچار نوعی پیچیدگی ، ایهام و مبهم گویی شود. این موضوع نیز می تواند اسباب تکدر خاطر برخی را که صرفا در تعقیب خطوط کلی داستان هستند ، فراهم کند .

هر چند من خیلی تلاش نکردم تا متن را پالایش و ساده سازی کنم و برای جلب سلیقه عمومی خود را به دردسر نینداختم ، اما ذات بازگویی چنین داستانی که حاوی یک نگرش شگرف و شاید غیر معمول است ، مرا ناگزیر از این سبک نوشتن کرد .

 به هر حال تردید ندارم ، خواننده ای که بتواند با این نگاه ارتباط برقرار کند ، معنا و مفهوم را دریافت خواهد کرد . معنا و مفهومی که نباید تداعی گر هیچ نظریه و یا استانداردی باشد ، بلکه صرفا  القاء نوعی احساس جادویی و رها شده نسبت به کیفیت زندگی است .

و اما موضوع سومی که بابت آن پوزش نمی خواهم ، تلاقی و تعدی احتمالی برخی نظرات مطرح شده در این افسانه با نظام ادراکی و باورهای گروهی است که دوست دارند  هر آنچه را درک می کنند ، در فیلتر  نظام باورهای خویش  لزوما انطباق دهند .

از آنجا که من این داستان را با عنوان «افسانه» آغاز کرده ام و این افسانه هیچ تعهدی برای خلق هیچ باوری ندارد ، بنابراین تعهدی برای چنین رعایتی هم وجود ندارد .

«افسانه دنیای پنجم» ، هدیه ای بسیار ساده ، آزاد و راحت به توست . هدیه ای از یک دوست تا شاید وزش نگاهش را تو هم استشمام کنی . هدیه ای که سبک تر از آن است که وزن وزین قانونی را همراه داشته باشد . 

و سرانجام ؛

 «افسانه دنیای پنجم» تنها یک برداشت آزاد از روایت زندگی کردن است .

همین و بس .

حمید تقدسی

زمستان 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشعه آفتابی که از پشت شیشه ای مات و پلکهایی مات تر ، مردمک چشمهایم را تحریک می‌کرد، جای تردیدی باقی نمی گذاشت که باز هم دیر شده است ، خیلی دیر .

دلیلی برای نگاه کردن به آخرین وضعیت عقربه های ساعت نداشتم .  موضوع تکراری بود و احساسش هم تکراری . 5/7 ، 8 یا 5/8 ، هیچ فرقی نداشتند تا زمانی که من تمایلی برای تفسیر پیام زمان نداشتم .

مدتی است من و زمان در درک متقابل ، گرفتار تناقض عمیقی شده ایم . همانقدر که من احساس می کنم هیچ تمایلی برای درک او ندارم ، او به سختی سعی می کند خودش را به من تحمیل کند.

همانقدر که من دوست ندارم ، در برابر حرکت منظم و بی وقفه ثانیه ها تعهدی را بپذیرم ، او پیوسته نوسانات تکراریش را به من یادآور می شود و گستاخ تر آنکه ، با هر یادآوری ماموریتی را برایم تعریف می کند .

همانقدر که من اصرار می کنم  ، تا آنجا که می شود نسبت به تابع زمان بی ربط تر باشم ، او مدام قالبهایی برای ایفای نقشی از پیش طراحی شده را به من ابلاغ می کند .

متاسفانه ادامه این تناقضها ، جنگی را در پی خواهد داشت .

بالاخره از رختخواب بلند شدم . با لذتی که کامش تحمیل پیام زمان دردناکش نمی کرد . ساعت 5/8 ، باز هم یک تاخیر و باز هم تعهدی بی پاسخ .

                        *****************************************

 

روی میزم سه پوشه ، با سه رنگ مختلف قرار داشتند ؛ آبی ، نارنجی  ، صورتی .

پوشه آبی ‌، بازنویسی دیالوگهای فیلمنامه ای بود به سفارش گروه اجتماعی . سریالی 10 تا 15 قسمتی . داستانی کلیشه ای و تکراری از تعاملات عاطفی بین زن و شوهرها . دوگانه هایی کاملا مجزا که در اجبار تعهدات اجتناب ناپذیر ، موظف به یگانگی بودند .

نویسنده این فیلمنامه پر حجم ، قطعا استعدادش در رانندگی ، آشپزی یا کشاورزی باید بیشتر از نویسندگی باشد . کاش استعداد اصلیش را زودتر کشف می کرد .

 من وظیفه تبدیل این متن ناهنجار ، به فیلمنامه ای استاندارد را بر عهده داشتم . کاری که در ارتباط با  پوشه های نارنجی و صورتی هم باید انجام می دادم . تعهدی به شدت ناگوار .

 همیشه ترجیح می دادم به جای نقش مبدل ، در مقام آفریننده باشم . مقامی که شایستگی ، دلیل کافی برای رسیدن به آن نبود .

پوشه های آبی ، نارنجی و صورتی  با اندکی تفاوت و تشابهی بزرگ روی میزم منتظر بودند ، تا طی یک فرایند ساده تبدیل ‌، از جنسی معیوب و بی ارزش تبدیل به متاعی استاندارد و ارزشمند شوند .

ذهن و قلم من اجبار این تعهد ابلهانه را پذیرفته بود ، یک تعهد کاملا غیر استاندارد و احمقانه .

 آیا در نظام هستی چنین فرآیند تبدیلی می تواند اصالت داشته باشد یا اینکه تنها انسان مبدع این  مهارت غیر استاندارد است . اگر غیر ممکن است در عرصه کائنات موجودیتی پست ، تبدیل به ماهیتی متعالی گردد ، پس انسانها این اساتید بزرگ تبدیل ، با فریبی نیرومند که پرداخته قدرت جادویی تفسیر آنهاست ، این ناهنجاری را به هستی تحمیل کرده اند .

براستی این نیروی جادویی تفسیر انسان است ، که با نظمی غیر استاندارد ، استانداردهای نظام هستی را مختل می کند. در حالیکه انسان به قدرت خارق العاده تفسیر مسلح شد تا بتواند «توافق» کند.  توافقی که شرط حیاتی زندگی جمعی است .

«وظیفه» این بار برایم سهمگین تر از گذشته بود . رئیس باز هم تهدید به اخراج می کرد و حالا باید تهدیدش را جدی تر تلقی می کردم . قطعا دلایل و مستندات کافی در اختیار داشت تا یک نویسنده  تنبل و بی مسئولیت را اخراج کند .

ترس و تهدید ، چقدر معجون تعهدات ابلهانه را تلخ تر و ناگوارتر می نمایند . ترس از آینده ای که مجهول ترین بخش زندگیم بود و تهدید به از دست دادن دستاوردهایی که یک لحظه هم به داشتنشان مفتخر نبودم .

این بار منفعل تر از همیشه ‌«وظیفه» را جدی گرفتم . آن قدر «جدی» و آن قدر «منفعل» تا متقاعد شدم ، مضحکترین تصمیم حرفه ایم را اجرا کنم . وقت به شدت کم بود و من تحت فشار سنگین  ارتباط با زمان . تصمیم گرفتم هر سه پروژه را هم زمان بازنویسی کنم .

پوشه های آبی ، نارنجی و صورتی را روی میز گشودم و با تمام نبوغ و خلاقیت و انرژی که از مدتها پیش رنگ باخته بود قلم به دست شدم .

                         *************************************

 

جمعه بود . زمانی استاندارد برای آرامش ، استراحت و تفریح . اما من همیشه با استانداردهای پرداخته زمان مشکل داشتم .

«زمانی برای آرامش  ، زمانی برای تفریح ، زمانی برای تلاش ، زمانی برای عاشقی و زمانی برای بیهودگی» .

اگر مقرر گردیده ، قالبهای تحمیلی زمان ، وضعیت مرا تعریف کنند ناچار گرفتار مسئولیتهای اجباری می شوم .

اجبار یعنی تعهد به فاصله از اصالت خویش . چرا که هیچ نیاز اصیلی ، تعهد آور و اجباری نیست و «تعهد» و «وظیفه» همیشه زاییده  فاصله ای دردناک است . فاصله هایی میان واقعیت «خود» و دردهایی «تحمیلی» .

سرانجام در این تکرارها چنان شرطی می شوم  ، که دیگر مجالی برای درک واقعیتهای اصیل «خود«م باقی نمی ماند .

این حادثه شومی است . که محتوای زندگی انسانها را اشغال کرده است . «حمله قالبها به زندگی انسان» ؛ قالبی برای شاد شدن ، قالبی برای اندوه ، قالبی برای اضطراب ، قالبی برای لذت و ..... ، حمله قالبها به زندگی انسان .

قالبهایی که اجبار یکنواخت زمان ، برای انسان  تعریف می کند ، تا شادیها ، اندوهها ، اضطرابها ، لذتها و .... همه تنها و تنها، واکنشهایی شرطی شده در برابر قالبهای تحمیلی زمان باشند ، تا انسان نتواند ماهیت واقعی شادی ، اندوه ، اضطراب ، لذت و ... را درک کند .

دردناک است که چگونه انسان مجبور به جبر قالبها شد و هویت برترین آفریده نظام هستی که  به شکلی باشکوه آزاد آفریده شد را تحقیر کرد .

شگفت که دقیقا همین حادثه ناهنجار ، کیفیت زندگی انسان (فقط و فقط انسان) را ، محکوم به «تکرار» کرد . در جایی که نه در نظام هستی و نه در سازه - برتر آفریده شده انسان - ، هرگز مفهومی به نام «تکرار» موجودیت ندارد .

هر پدیده ، هر واکنش و هر تجربه ، قطعا اتفاقی کاملا منحصر به فرد و بدیع است که تاکنون تکرار نشده و پس از این هم تکرار نخواهد شد .

هر طلوع خورشید ، اتفاقی جدید و انحصاریست . هر وزشی ، نمونه ای منحصر به فرد و اختصاصی در طبیعت است . هر اتفاقی ، اولین و آخرین از آن گونه است .

«تکرار»  مفهومی جعلی و مجازی است که انسان برای اولین بار آن را خلق کرد . خلقتی نامشروع و غیر استاندارد ، که زاییده شرطی شدنهای تحمیلی و ناهنجار او بود .

آن زمان که انسان مفهوم مجعول «عادت» را کشف کرد ، ‌آنگاه «عادت» کرد تا در برابر محرکهایی که کاملا  به «دروغ» آنها را یکسان تفسیر می کند ، همان احساس قبلی را تجربه ‌کند، «تکرار» به دنیا آمد.

و اینگونه انسان با احساسات تکراری آشنا شد ، در نظامی که قرار نبود هیچ احساسی  دو بار تکرار شود . این گونه «تکرار» به دنیا آمد . نوزادی  نامشروع ، تا اصیل ترین حقایق هستی را نقض کند .

تکرار زاییده قدرت تفسیر انسان است . در نظام هستی ، هیچ تکراری مفهوم ندارد.

جمعه بود و قالبهای شرطی شده  ، مرا به استراحت و آرامش دعوت می کردند ، در حالیکه پوشه‌های آبی ، نارنجی و صورتی روبرویم پهن بودند .

فردا شنبه بود . آخرین مهلت من .

                         **************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ویژه ای بود . چقدر خوب که شنبه ای غیر تکراری را تجربه می کردم. اما نگاه نگران و مضطربم به درب اتاق رئیس دوخته شده بود .

پوشه های بازنویسی شده‌آبی ، نارنجی و صورتی ، از یک ساعت قبل تحویل رئیس شده بودند و من انتظاری ناامید را می گذراندم ، انتظاری که زیاد طولانی نشد .

رئیس آرام تر و خونسردتر از آنچه می پنداشتم ، از اتاق بیرون آمد و پوشه ها را روی میز همکارم  گذاشت . با نگاهی جدی و انتقام جو رو به او کرد و گفت :

-      در حداقل زمان ممکن ، دوباره باید بازنویسی شوند ، هر کاری که لازم است انجام دهید ، من تا یک هفته دیگر سه فیلمنامه آبرومند می خواهم .

آن قدر نجیب بود که غافلگیرم می کرد . بالای سرم ایستاد و با نگاهی سرد و مبهم گفت :

-         ادامه همکاری ما ، دیگر مقدور نیست .  من از این بابت اصلا متاسف نیستم .

              *************************************

 

 

 

 

 

حدود دو هفته ای بود که حکم تعلیق موقت خویش را از سازمان دریافت کرده بودم . از آنجا که  فارغ التحصیل بورسیه سازمان بودم ، اخراجم مستلزم تشریفات اداری خاصی بود .

حالا ارتباطم با زمان شکل جدیدی پیدا کرده بود . باید منتظر می ماندم تا ببینم بسته های بعدی ثانیه ها ، حامل چه قالبهای تحمیلی برایم می باشند .

قالب موجود که خیلی ناگوار نشان می داد . حقوق ماهیانه قطع شده بود. انتهای ماه نزدیک و عدم پرداخت اجاره صاحبخانه به شدت دردسرساز می شد . به افتخار بی ربطیم نسبت به زمان ، هیچ پس اندازی هم نداشتم .

جوانی کاملا آس و پاس و بیکار ، با چند سال سابقه هنری و اندوخته ای که در شرف نابودی بود .  انگار در فیلمنامه زندگیم ، نقطه عطفی ویرانگر را تجربه می کردم . «نقاط عطف» همواره وظیفه  تغییر مسیر داستان را بر عهده دارند تا در «حالی» مسیر ‌«گذشته» داستان از مسیر «آینده» مجزا شود .

 هیچ داستانی بدون نقاط عطف ، داستان  نمی شود . حضور نقاط عطف بیشتر موجب جذابیت و افزایش وزن داستان می شود . برای خواننده یا سازنده ، حضور به موقع و پرشمار نقاط عطف در داستان ، مهمتر از «کیفیت دگرگونی هاست» .

نقاط عطف ، نقاط اجتناب ناپذیر هر داستانی هستند و من بار دیگر ، نقطه عطفی دیگر را تجربه می کردم . «الانی» که باید از آن عبور می کردم تا ناگزیر جنس «گذشته» از «آینده» تفکیک شود.

شاید نویسنده داستان زندگیم ، به حضور این نقطه عطف به موقع و جذاب افتخار می کرد . شاید او ناگواری درک چنین نقطه عطفی را برای قهرمان داستانش درک نمی کرد .

                        **************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                 

یک ماه و هفده روز از تعلیق موقتم گذشت ، تا سرانجام حکم اخراج قطعی را دریافت کردم . در این مدت ، جریان بی وقفه ثانیه ها ، ماموریت خویش را به شایستگی انجام می دادند تا درماندگی و بیچارگیم را عمیق تر سازند .

 من مدتها پیش ، تنهایی و قطع  ارتباط کامل با خانواده را با کمال میل انتخاب کرده بودم تا تنها  انتخاب پیش روی زندگی ، حرفه ای باشد که عاشقانه دل سپرده اش بودم. اما  اکنون خیلی بی انتخاب بودم .

فقر ، بیکاری ، تنهایی و گزنده تر از آنها ، احساس ضعف و ناامیدی و درماندگی ، داشت مچاله ام می کرد .

بازنده ای تنها ، که انتخابهایش چنان محدود شده بود که گزینه ای برای انتخاب نداشت .

تلفن همراهم زنگ خورد . اتفاقی کاملا غیر معمول ،‌کسی وجود نداشت که منتظر تماسش باشم . مکالمه ای گنگ و مبهم ، جریان جدیدی را در افکارم به راه انداخت .

فردی که با او صحبت کردم ، خودش را دکتر قدرت ا... رهنما معرفی  کرد . یکی از اساتید دوران دانشجویی بود . نامش برایم آشنا بود ولی دقیقا او را به یاد نیاوردم .

قرار ملاقاتی گذاشتیم . پیشنهاد او بود و برای من هر اتفاق در این بی اتفاقی غنیمتی بود . گرچه ذهن تعطیلم ، تحلیل جالبی برای پیش بینی موضوع این ملاقات ارائه نمی داد .

نیم ساعتی در کافه محل قرار با دکتر منتظر ماندم . نگران شدم نیاید و در آن بی پولی ،‌ هزینه یک کافه گران قیمت را هم متحمل شوم .

اتومبیلی شیک ، اما قدیمی روبروی کافه پارک کرد و مردی بلند قامت ، حدودا 50 ساله ، با ریشها و موهای بلند پیاده شد .

فورا او را به یاد‌آوردم . دکتر رهنما ، سال دوم استادم بود . دقیقا یادم نبود ، واحد جامعه شناسی یا روانشناسی را با او گذراندم . ولی دکتر را به خوبی به یاد دارم . آن قدر متفاوت و عجیب بود که هرگز از یاد نرود .

در دوران تحصیل ، بعنوان دانشجویی بسیار با استعداد و بسیار بسیار باانگیزه ، ‌همیشه مورد توجه  خاص اساتید و دیگر دانشجویان بودم . دانشجویی نمونه ، که به شکلی افراطی عاشق فراگیری و پیشرفت بود و عطشی سیری ناپذیر داشت. استعدادی خلاق و درخشان که همه ، آینده ای طلایی را برایش پیش بینی می کردند .پشتکاری نیرومند و خود ساخته که تحسین برانگیز بود و مرا تافته ای جدا بافته از دیگران ساخته بود .کاملا مورد توجه اساتید و البته تنهاتر در میان دوستان .

برخوردها و رفتار دکتر با من ، متفاوت از سایر اساتید بود . شاید شخصیت مرموز و سنگین دکتر ، می توانست رفتار غیر معمولش با من را توجیه کند . ولی با این حال مشخص بود نگاه و مقصود خاصی نسبت به من دارد . نگاهی که اغلب اوقات سختگیرانه و غیر دوستانه نشان می داد . شرایط ناگزیر من آن گونه بود تا همواره نسبت به سایر هم دوره ای ها و دوستانم احساس تفاوت و جدایی کنم . احساسی که تنهایی ام را تشدید می کرد .

اما پناهگاه  قدرتمندم در این تنهایی ، عشقی دیوانه وار به هنر و آفرینش بود و البته توجه خاص و دلگرم کننده اساتید ، این تنهایی را برایم دلپذیرتر و با شکوهتر می ساخت . بخصوص که به جبر شرایط، از خانواده هم کاملا منفصل شده بودم .

شاید به دلیل همین وابستگی به توجه و محبت اساتید ، برخوردهای سرد و تهاجمی دکتر ، ‌برایم آزار دهنده تر می نمود . هیچ وقت نفهمیدم چرا آن قدر مورد توجهش قرار داشتم ، چرا آن گونه نسبت به من سخت گیری می کرد و چرا توقعاتش نسبت به من ، کاملا متمایز از دیگر دانشجویان بود .

دکتر رهنما ، انسانی کاملا متفاوت و متمایز از دیگر اساتید بود . مرموز ، سرد ، سنگین ، گوشه گیر و در اغلب واکنشهای غیر متعارف نشان می داد . ارتباط چندانی با دیگران نداشت و در این ویژگی شبیه هم بودیم .

حرفهایش ، رفتارش و حتی نفوذ سنگین و غیر قابل انکارش بر مخاطب ، برای همه مرموز و سوال برانگیز بود . بسیاری این ناهمگونی را دلیل بر نوعی بیماری شخصیتی می دانستند ،‌ اما در هر صورت هیچ کس چیز زیادی از او نمی دانست .

همیشه با من صریح  و سنگین صحبت می کرد و در هر برخورد ، حرفهایی اختصاصی برایم داشت . حرفهایی که بیشتر آنها را درک نمی کردم و تمایلی هم برای درک آنها نداشتم . سوالی بی پاسخ ماند که چرا من؟ چرا اینقدر برای چنین ارتباط ناهنجاری با من مصر است .چرا همیشه می‌خواست متفاوت تر نگاه کنم ، عمیق تر درک کنم و با کیفیت تر بخواهم .

هرگز از من راضی نبود ، من هم از عدم نارضایتی او نسبت به آن همه استعداد و توانمندی دلخور و بدبین بودم و چقدر خوشحال شدم تا با دریافت نمره ای کمتر از حد انتظار بالاخره از دستش  خلاص شدم . هر چند دکتر نمی خواست رهایم کند ولی من فرار کردم .

حالا پس از چندین سال دوباره پیدایم کرده بود . در این وضعیت با من چکار داشت؟ با سلامی  سرد و سنگین جوابم را داد . روبرویم نشست . بدون هیچ احوال پرسی و خوش و بشی ، سفارش قهوه داد و سنگین و بی پروا نگاهش را بر من مستولی کرد .

آداب معاشرتش ، اصلا عوض نشده بود . احساس من هم ، بی تغییر دوباره زنده شد مثل همیشه دنبال فرصتی برای فرار بودم .

آن قدر ، در سکوتی غیر قابل تحمل نگاه سنگینش را تاب آوردم تا بالاخره به حرف بیاید .

-         اوضاعت چطور است؟

-         ممنون بد نیست .

-         قاعدتا باید بد باشد . دو ماهی است که اخراج شده ای .

-         پس شما خبر دارید . خیلی عجیبه که ....

حرفم را برید .

-         مهم نیست ، الان  چکار می کنی  .

-         بیکارم .

-         من برایت یک پیشنهاد کار دارم . اگر بتوانی از پس آن بر بیایی .

غافلگیر کننده بود . یک غافلگیری پر هیجان و ناخوشایند . تنها  بیکاری درمانده و مستاصل شبیه من ، می توانست از پیشنهاد کار کارفرمایی چنان سهمگین ، دچار چنین احساسی شود .

ولی شوق پیدا کردن کار جدید ، آن هم بعد از مدتها تلاش نافرجام برای پیدا کردن یک شغل  مناسب ، بر احساس ناگوارتحمل دکتر غلبه داشت و من بی پروا پیشنهادش را پذیرفتم .

-         موافقم .

-         مهم این است که من موافق باشم .

-         البته ، حالا کار چه هست؟

-         می خواهم برایم یک داستان بنویسی .

با اطمینان به او گفتم :

-         حتما ، مطمئن باشید ‌، از پس این کار بر می آیم .

-         باید ثابت کنی .

-         خیالتان راحت باشد ، من شاگرد اول دانشکده بودم .

-         این کاری نیست که یک شاگرد اول بتواند انجامش دهد .

 مثل همیشه کم آوردم .

-         هر طور شما بخواهید .

کارت ویزیتی به من داد .

-         فردا ، 10 صبح  منتظرت هستم .

          ****************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احساس بهتری پیدا کرده بودم  ، گرچه جای امیدواری زیادی نبود .

پیشنهاد مبهم کاری بی پشتوانه ، از یک کارفرمای عجیب و غیرطبیعی ‌، نمی توانست فرصتی مناسب و وسوسه کننده محسوب شود . شاید در شرایط معمولی پیشنهاد دکتر ، ارزش فکر کردن  هم نداشت . بخصوص که تحمل برخوردها و رفتارش همیشه برایم دشوار بود و قطعا در مقام کارفرما ، سخت تر و غیر قابل تحمل تر هم می شد . اما من بدترین شرایط ممکن را می گذراندم .

واقعا پیش از این باور نمی کردم با داشتن لیسانس هنری به اضافه 5 سال سابقه نویسندگی ، در بازار نیازمندیها برای یافتن شغل ، مثل یک آدم فضایی غریبه به نظر برسم .

بنابراین پس از آن همه درماندگی و بیچارگی ویران کننده ، پیشنهاد شروع یک کار ، آن هم تنها کاری که بلد بودم ، با هر شرایطی فوق العاده بود .

کسی چه می داند ، شاید نویسنده داستان زندگیم در تدارک نقطه عطف جدیدی بود .

ساعت 10 صبح روبرویش نشسته بودم . مثل همیشه نگاهی سرد و سنگین و مرموز آزارم می داد .

-         آماده شروع کار هستی .

-         بله ، البته .

-          می خواهم برای یک داستان خاص ، طرحی را آماده کنی .

سکوت کردم تا بیشتر توضیح دهد ، بی فایده بود . باید می پرسیدم .

-         این طرح ، به سفارش کجاست؟

-         خودم .

-         منظورم این است که طرح را به سفارش چه موسسه یا سازمانی می خواهید تولید کنید .

-         هنوز به تولیدش فکر نکردم .

-         یعنی می خواهید اول طرح را آماده کرده و بعد برای سرمایه گذاری ارائه اش کنید .

-         تو ، به تولیدش هم علاقمندی؟

متوجه منظورش شدم . باید به موضوع اصلی بر می گشتم .

-         بسیار خوب ، پس تا آنجا که ممکن است درباره موضوع داستان برایم توضیح دهید .

-         کشف فرآیند زندگی انسان .

به دنبال راهی می گشتم تا آن مکالمه گنگ و بیهوده را تبدیل به گفتگویی تخصصی تر و کاربردی تر کنم .

-         در یکی  دو جمله کوتاه ، موضوع داستان را بیان کنید . می بخشید ، این اولین گام استاندارد خلق یک فیلمنامه است .

-         موضوع داستان ، کشف فرآیند زندگی انسان هست .

باز هم سکوتی ، غیر قابل تحلیل میان ما حکمفرما شد . سکوتی که برای مرد یخی دلپذیر و عادی بود ولی مرا آزار می داد .

-         بسیار خوب ،‌ قبول . حالا در قدم بعدی باید خط کلی داستان را طراحی کنید .

-         این کار تو هست .

یک لحظه احساس کردم ، آن مرد مرموز قصد شوخی یا امتحان مرا دارد و شاید اصل موضوع سر کاری باشد .  اما ظاهرا انتخاب دیگری نداشتم ، باید ادامه می دادم .

-         قبول دارم ، ولی شما به عنوان خالق ایده ، باید الزامات و خواسته های خود را برای  نویسنده ، روشن کنید .

-      الزامات ، در ذات موضوع نهفته است . کسی نمی تواند برای زندگی کردن الزامی را به  خواسته خود تعریف کند . زندگی آن قدر ساده و روشن هست که برای توصیف آن ، حتی به یک پسوند یا پیشوند ساده هم نیاز نداشته باشی . برای درک عظمت این سادگی و  روشنی ، تنها باید در جستجوی کشف اسرار آن باشی . جریان این جستجو ، کشف اصلی توست وگرنه هیچ رازی برای اکتشاف وجود ندارد .

سالها پیش که هیچ دلیل و انگیزه ای برای درک حرفهایش نداشتم ، مقصود گفته هایش را اصلا نمی فهمیدم . حالا هم که تمام دلایل و انگیزه های موجود زندگیم ، ‌فهمیدن منظور او بود ، باز هم  هیچ چیز نمی فهمیدم .

-      بسیار خوب ، گفتید ، فرآیند کشف زندگی ، یا نه کشف فرآیند زندگی انسان . اگر اشکالی ندارد ، کمی درباره مسیر این فرآیند راهنمایی ام کنید .

چشمهایش کمی از حالت سرد و یخ زده همیشگی منحرف شد و برقی کم رنگ در نگاهش درخشید .

-      تمام انسانها ، با همه تفاوتها در یک نقطه با هم مشترکند و آن تعهد به برگزاری زندگی است . ظاهر موضوع این طور به نظر می رسد که همه این تعهد مشترک را به یک سبک اجرا می کنند؛ حرکت برای رسیدن به مقصدی و تلاش برای دستیابی به نتیجه ای ، تلاشها و حرکتهایی یکسان به سمت مقصدها و نتایجی گوناگون . اما حقیقت چیز دیگری است .

هر انسان در برگزاری تعهد  زندگی ، سبکی انحصاری و مخصوص به خویش دارد . انگار به تعداد تک تک انسانها  ، فرآیندهای متنوع و مختلفی  است که ناچار تمام آنها را با یک نام می‌شناسند ؛ «زندگی» . کشف راز زندگی ، شاید پرده برداری از این حقیقت تکان دهنده باشد که مفهوم یگانه و مشترکی به نام زندگی وجود ندارد .

نفس عمیقی کشیدم . موضوع مبهم تر و غیر عادی تر از آنی بود که پیش بینی می کردم . یک لحظه فکر کردم ، طراحی ساختار یک داستان برای سوژه ای مبهم و کلی شاید ساده تر باشد . برای همبن دل به دریا زدم.

-         از کجا باید شروع کنم .

-         از صفحه اول .

-         پس من یک اتود اولیه داستانی برای این موضوع را آماده می کنم .

-         منتظرم .

برخاستم تا خارج شوم . جسارت به خرج دادم و سوال دیگری پرسیدم .

-         می توانم بپرسم ، هدفتان از ساختن چنین داستانی چیست؟

-         می خواهم ، مهمترین اثر زندگیم را خلق کنم تا شاید پاسخ سوالی را پیدا کنم .

-         امیدوارم بتوانم کمک کنم .

با لحنی مشکوک گفت :

-         امیدوارم .

              **************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیجان و اشتیاق پیدا کردن کار جدید ، خیلی زود فروکش کرد . باز به فضای دردناک ناامیدی و درماندگی خویش بازگشتم . انگیزه ای برای فکر کردن به پیشنهاد غیر عادی دکتر نداشتم و موضوع را به تدریج فراموش می کردم .

پیشنهاد نگارش داستانی عجیب و غیر استاندارد ، از جانب کارفرمایی مرموز و غیر استاندارد ، آن هم با موضوع کشف فرآیند زندگی انسان ، بیشتر شبیه یک شوخی بود .

بهتر بود ، همچنان در میان آگهی ها ، به دنبال شغل مناسبی می گشتم .

براستی چرا در میان تمام این مشاغل جور واجور ، برای شاگرد اول دانشکده هنر که نویسنده قابل و مستدعی بود ، هیچ شغلی پیدا نمی شد .

برای فکر کردن راجع به هر موضوعی ، به قدر کافی وقت داشتم . زمانهای مازاد و بی مصرفی ، که فقط به درد فکر کردن می خورد . گرچه زیاد فکر کردن ، عمیق فکر کردن و عجیب فکرکردن ، از عادتهای همیشگی من به حساب می آمد ولی در این تعطیلی همه جانبه ، این عادت دائمی هم خسته کننده شده بود .

حالا در میان تمام آن سوژه های تکراری ، موضوعی جدید می توانست تنوعی در جریان تفکراتم ایجاد کند و آن  فکر کردن به آن ملاقات عجیب و آن پیشنهاد مرموز بود . ظرفیت آن را داشت تا ساعتها فکرم را سرگرم کند .

یک شب فکرم به شدت درگیر موضوع پیشنهاد دکتر شده بود . احساس کردم ذهنم ، بی تابی می‌کند و دستم بی قرار شده است .  احساس رویایی ، که مدتها بود با آن بیگانه شده بودم . بالاخره پس از چندین سال ، اشتیاق و شور نوشتن را حس می کردم . دوباره الهامها در حال جوشش بودند . قلم من سالها در حسرت چنین نوشتنی بود . باشکوهترین حادثه زندگیم باز  جاری می شد. پس آزاد و بی پروا  نوشتم :

«مسعود ، در خانواده ای بسیار ثروتمند و متحول چشم به دنیا گشود . پسری که پس از سه دختر ،  خانواده را به تنها آرزوی دست نیافتنی رساند و یگانه تاجدار بی رقیب تباری قدرتمند گردید . مسعود ، مفهوم زندگی را به گونه ای تجربه می کرد ، که در آن طعمی به جز لذت و کامیابی در دسترسش نبود . برایش انتخابی مفهوم نداشت تا گرفتار محدودیت انتخاب باشد و به این شکل هر چه را که درک می کرد ، همانی بود که خواسته بود .

به این ترتیب ،‌ مسعود لذت را مستقل از مفهوم رنج ، آرامش را بدون مفهوم هراس و کامیابی را بدون درک ناکامی تجربه کرد . تا اینکه نوبت به تجربه عشق رسید . احساسی متفاوت که او امکانی برای درک تفاوتش نداشت . از میان انبوه دخترانی که آرزوی رسیدن به مسعود ، رویای غیر ممکنشان بود ، او گرفتار عشق هیچ کدامشان نشد ، تا دختری از طبقه متوسط با صدها فرسنگ فاصله ، دل مسعود را اسیر کند .

اما این دختر ، به سادگی تمام قوانین حاکم بر زندگی مسعود را نقض کرد . مسعود ، برای نخستین بار مفهوم نامفهوم« پاسخ رد » را تجربه کرد . این پاسخ ، نقطه عطفی شگرف را در مسیر زندگی او خلق کرد  ، تجربه ای نایاب و بدیع که تا آن روز هرگز درک نکرده بود و به د نبال آن مجبور شد تا تمام مفاهیم غریبه و نامفهوم رنج و هراس و ناکامی را هم تجربه کند .

این اتفاق به ظاهر ساده ، زلزله ویرانگری را در زندگی مسعود به وجود‌آورد ، ‌تا تمام بنیانهای  پیش ساخته باورها و ادراکات او یک جا نیست و نابود شود . عشق نافرجام ‌، تفسیر تمام کننده و بی نقص مسعود از زندگی را ، با سوالی کشنده رو در رو کرد . سوالی که مفهوم قدرتمند و کامل زندگی را از او گرفت .

از این به بعد ، مسعود ، حقیقت جدید زندگی را درک می کند . حقیقتی که در کشاکش تضادها محل ظهور خواهد یافت . مسعود سفر جدید زندگی را در پیچ و خم تضادها میان ممکنها و ناممکنها ، فاجعه ها و موهبتها و ناکامیها و کامیابیها ادامه می دهد تا حقایق ناب را در تقابل اضداد پیدا کند و ......»

خیلی ساده ، اما به شدت باشکوه بود . موفق شدم تا پس از مدتها دوباره جوشش ذهن را تجربه کنم و فوران الهام را درک نمایم . دستانی که دیگر استاندارد نبودند تا مجبور  به کنترل ذهنی برنامه ریزی شده بنویسند . ذهنی که عنانش را ندایی مرموز می سپرد تا خلقتی پیش بینی نشده اتفاق بیفتد .

چه لذتی داشت ، آزاد و لاابالی و بی تعهد نوشتن . طرحی که بی دستور ، بدون چهارچوب ، بدون تعهد به توجیه هیچ مقصودی ، توسط دستانی نافرمان و قلمی سر سپرده به نداهای مرموز و جنون آمیز نوشته می شود . موفق شدم تا پس از سالها ، به همین سادگی ، دوباره از این گونه نوشتن لذت ببرم .

تا صبح خوابم نبرد . هیجان و اشتیاق دوباره سرشارم کرده بود و من بی قرار بودم تا زودتر طرحم را به دکتر ارائه کنم .

فردایی رسید تا باز هم رو در روی دکتر نشسته باشم . این بار  مشتاق و هیجانزده و پیروز . اما او مثل همیشه سرد و آرام و مرموز بود . طرحم را می خواند . باید  انجمادش ذوب می شد ، اما هرگز چنین حالتی را از چهره اش نمی شد دریافت کرد .

ورقها را روی میز انداخت ، طوری که به من نزدیکتر بودند تا او . نگاه سهمگینش را دوباره روانه‌ام کرد .

-         انتظارش را نداشتم .

مکث کرد . درنگی تا من تشنه تر و بی قرارتر شوم .

-         خیلی بی ربط است . شما اصلا سوژه را نفهمیدید . فکر نمی کنم به درد کار من بخورید .

               ***************************************

 

 

 

 

نمی دانم چرا آن ناکامی بسیار ساده و پیش پا افتاده ، این قدر برایم سنگین و دردناک می نمود . در این مدت آن قدر باخته بودم که آن باخت کوچک و بی اهمیت و مسخره ، نباید تاثیری روی من می گذاشت ، اما گذاشت .

وزنش بسیار سنگین تر و زخمش دردناکتر از شکستهای گذشته بود . استیصال و درماندگی را عمیق تر و کشنده تر از چند روز پیش حس می کردم . بی نتیجه ماندن یک امید واهی نباید مرا دوباره زیر و رو می کرد . مگر چه موهبت و امتیازی بود که از آن محروم شده باشم یا حسرت کدام موقعیت طلایی را باید می کشیدم . احساس مسخره ای بود . و چه تحقیر آمیز که پس از پاسخ رد دکتر ، ملتمسانه از او خواسته بودم ، فرصت دیگری به من بدهد . فرصتی برای چه؟احساس درماندگیم را ، خشم و حقارت تشدید می کرد . واقعا نمی فهمیدم چرا؟

دکتر غیر نرمال ، پیشنهادی غیر طبیعی ، سوژه ای مبهم و توقعات یک ذهن مالیخولیایی چرا با ید مرا گرفتار می کرد . واقعا چه اهمیتی داشت اگر دکتر  مرا می پذیرفت و با رد شدنم مگر چه خسارتی دیده بودم؟

نیرویی مرموز را حس می کردم .  بدون شک ، تنها فشار آن شرایط ناگوار نبود که همچنان مرا در تعقیب پیشنهاد دکتر نگه می داشت . گرچه در آن ناامیدی مطلق ، حتی یک امید واهی هم فرصتی تلقی می شد ولی می توانستم حس کنم نیرویی مرموز ،  مرا به سمتی مبهم می کشد .

نمی دانستم اصلا می شود با چنین کارفرمای سرد و سخت گیری کار کرد؟ آیا سوژه ای مبهم و مرموز قابلیت ساختار بخشیدن به یک طرح داستانی قوی را دارد؟ آیا پیشنهاد همکاری با دکتر پشتوانه و ضمانتی هم داشت؟ ارزش کار چقدر می توانست باشد؟ چقدر می توانستم روی آن حساب  کنم؟ آیا اصلا آن مرد پرتوقع و غیر منطقی تمایلی به همکاری من داشت؟

اگر به دنبال یافتن پاسخی برای این سوالات بودم ، قطعا به یک جواب می رسیدم . آنکه ، حتی  فکر کردن به چنین پیشنهادی هم کاملا بیهوده است . اما نیروی مرموز مرا به سمت چنین پاسخی  هدایت نمی کرد .

تصمیم گرفتم بار دیگر به ملاقات دکتر بروم .

                          ***************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

-      امیدوارم ، تصور نکنید که من سعی دارم ، هر طور شده شما رو متقاعد کنم تا این پروژه را به من بسپارید . گرچه واقعا به همین منظور اینجا هستم . اجازه دهید راحت تر صحبت کنم. درست است که من مدتی است بی کارم ، در تنگنای شدید مالی به سر می برم و هنوز نتوانسته ام هیچ شغلی را پیدا کنم ولی همه اینها دلیل نمی شود تا برای انجام کاری عجیب و مبهم و بدون پشتوانه به شما اصرار کنم . در زندگیم چنین کاری را انجام نداده ام. ولی می دانم احساسی غریب فشارم می دهد ، احساسی که نه می فهمم و نه درکش می‌کنم و نه می توانم دلیلی را برایش پیدا کنم ولی نیرویش رهایم نمی کند . نمی دانم ، شاید با نوشتن داستان شما بتوانم پاسخ سوالهایی را پیدا کنم که سالهاست بی جوابند .

نگاه دکتر تفاوت محسوسی پیدا کرد . نگاهی سنگین و مرموز که حالا انگار بی واسطه روحم را  مخاطب قرار می داد .

-      پس به نقطه مشترکی رسیدیم . داستانی که سرانجامش باید پاسخ مهمترین سوال زندگی  من باشد ،  شاید جوابی هم برای سوالات تو داشته باشد .

-         درباره موضوع داستان بیشتر برایم صحبت کنید . قبول کنید ، موضوع گنگ و پیچیده ایست .

-         آدم ها چطور زندگی می کنند . مگر موضوع ساده تر از این هم می شود .

-       همین سادگی عجیب ، پیچیده اش می کند . اینکه آدمها چطور زندگی می کنند ، ذهنم را به سمت این سوال می برد که چرا کیفیت زندگی انسانها ، این قدر با هم متفاوت است . در حالیکه در زندگی سایر موجودات هم نوع ، این تفاوتهای فاحش دیده نمی شود . شیرها همه تقریبا به یک سبک زندگی می کنند ، گوزنها هم همینطور . سوسکها هم به همین ترتیب و درختان کاج هم به یک روش. ولی سبک و کیفیت زندگی انسانها آن قدر با هم متفاوت است که هر کدام نتایجی کاملا متنوع و مختلف را در زندگی تجربه می کنند . وقتی کیفیت زندگی آدمها را با هر نگرشی ارزیابی می کنید ،  فاصله ها و تفاوتها خیلی زیاد است .

-          این کاملا حقیقت دارد .

-      اما زمانی که به آدمها از دور نگاه می کنیم  ، می بینیم آنها هم مثل سایر موجودات ، تقریبا به یک  سبک زندگی را برگزار می کنند . یک روش و یک سبک عمومی و مشترک که همگان در طول شبانه روز در شکلها و قالبهای مختلف اجرا می کنند . با وجود این تشابه عمومی ، شرایط ، امکانات ، فرصتها و نتایجی که در مسیر  زندگی هر کدامشان واقع می شود با دیگری به شدت متفاوت است . چرا باید روشهای یکسان ، نتایج و کیفیتهایی کاملا متنوع و متفاوت را ایجاد نمایند .

-          پاسخ این سوال کلیدی بسیار روشن و ساده ، اما حیرت انگیز و تکان دهنده است .

-      فکر می کنم جواب مشخص است ، اما حیرت انگیز و تکان دهنده نیست . تفاوت در کیفیت زندگی من و شما ، مربوط به تفاوت در جبر شرایط محیطی است . اختلاف در شرایط و امکاناتی که خود ما دخالتی در تنظیم و تغییر آنها نداریم .

-         این خیلی خیلی اشتباه است . اشتباهی بزرگ و فراگیر که مانع از درک حقیقت برتر  زندگی می شود .

-      یعنی شما  قبول ندارید ، کیفیت زندگی ما  با همدیگر متفاوت است ؛ تنها به این دلیل که ما در خانواده ای متفاوت ، در زمان و مکانی متفاوت به دنیا آمده ایم . استعدادها و توانمندیهایمان متفاوت بوده ، فرصتها و امکاناتمان فرق داشته و اتفاقاتی که در مسیر زندگیمان واقع شده متفاوت بوده و در یک کلام جبر شرایط غیر قابل کنترل و غیر قابل پیش بینی محیط درونی و بیرونی برای هر کدام از ما به شکلی متفاوت طرح ریزی شده تا ما کیفیتهای گوناگونی از زندگی را تجربه کنیم .

-      حقیقت اصلی ، بسیار فراتر و عظیم تر از این تحلیل ساده و پیش پا افتاده است . تفاوت در کیفیت زندگی من ، تو و دیگری تنها مربوط به تفاوت در روش و سبک زندگی کردنمان نیست ، همانطور که جبر شرایط محیط هم به تنهایی تمام دلیل این تفاوتها نیست . کیفیت و اصلا ماهیت زندگی ما با هم فرق می کند ، چون قوانین حاکم بر دنیای هر کدام از ما یکسان نیست . هر یک از ما تحت حکومت نظامها ، قوانین و معادلاتی ویژه و منحصر به خودمان زندگی می کنیم و این معادلات و قوانین تعیین کننده ، برای هر انسان با دیگری فرق می کند . سر نخ اصلی  کشف حقیقت تفاوت در «کیفیت زندگی» اینجاست .

این حرف دکتر کاملا میخکوبم کرد . انگار رازی حیرت انگیز و حقیقتی تکان دهنده در حال آشکار شدن بود .

-      مگر همه ما تحت حکومت یک نظام و چهارچوب واحد زندگی نمی کنیم .  مگر قوانین و معادلات حاکم بر زندگی تک تک ما یگانه و ثابت نیست . مگر چهارچوب معادلات حاکم بر زندگی انسانها با هم فرق می کند .

-    فرق می کند ، زیرا همه ما در یک دنیا زندگی نمی کنیم . هر یک از ما زندگیش را در دنیایی انحصاری و مخصوص به خویش  برگزار می نماید و در این دنیاهای مختلف قوانین و نظامها هم متنوع و گوناگون هستند .

-      شگفت انگیزتر از آن است که بتوان هضمش کرد . در حالیکه واقعیت مشترکی که همه پذیرفته ایم ، دنیای واحدیست که همه در آن قرار داریم . اگر هر انسان در دنیایی متفاوت و انحصاری زندگی می کند ،  پس تکلیف جهانی که همه به یک شکل آن را می بینیم و باور کرده ایم چه می شود؟

-      جهان مشترک ، یگانه و یکسانی که همگی در آن حضور پیدا کرده باشیم ،حقیقت ندارد. به تعداد تک تک انسانها جهانهای مختلفی هست . دنیاهایی کاملا مجازی و قراردادی که آنها هم حقیقت ندارند . تمام واقعیت در وجود انسان است . هر چه که هست در اوست و در محدوده خارج از وجود او واقعیتها همه مجازی و انعکاسی هستند . هر آنچه انسان در بیرون خویش درک می کند ، صرفا تصاویر انعکاسی واقعیتهای درون خویش است . واقعیت قابل درکی‌، تحت عنوان دنیای بیرون حقیقت ندارد . هر چه هست تصاویری مجازی از دنیای  عظیم و شگرفی و بی نهایتی است که در نهاد شگرفترین مخلوق هستی واقع شده است . این همان حقیقت روح ملکوتی و خدایی انسان است . یگانه مخلوقی که خالق از روح خویش در او دمید .

دیگر توان ادامه این گفتگو را  نداشتم . حرفهایش داشت مچاله ام می کرد . دکتر فهمید که کم آورده ام بنابراین دیگر ادامه نداد . به زمان بیشتری نیاز داشتم تا شاید بتوانم حرفهایش را هضم کنم .

                       ****************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

آیا گرفتار تراوشات یک ذهن مالیخولیایی شده بودم . یا حقیقتی عظیم و تکان دهنده ، پرده گشایی می شد . حقیقتی  فراتر از تمام دریافتها و ادراکاتی که تا امروز بر پایه آنها ، زندگی را تفسیر می کردم . نمی توانستم و نمی خواستم پاسخ این سوالها را پیدا کنم . آنچه را می خواستم این بود که خود را بی قید و بی پروا در معرض این شگفتی رها کنم . نیروی مرموز اینگونه هدایتم می کرد .

اگر براستی ، تمام آنچه را دیده بودم و می دیدم ،  تنها تصاویری مجازی از حقایق نهفته در وجودم بوده باشند ،

اگر براستی تک تک اجزاء ثابت و استوار چیده شده در عرصه بی نهایت هستی ، هیچ یک حقیقتی قائم به ذات خویش نداشته باشند ،

پس براستی من در میان تصاویر مجازی پرداخته ذهن خویش زندگی می کنم .

پس چرا تمام انسانها به حقایقی مشترک ایمان می آورند . چرا باور دارند آنچه را که خویش می‌بینند و درک می کنند ، دقیقا همانی است که دیگران می بینند و درک می کنند . چرا تصور می کنیم  همه تحت حکومت قوانینی ثابت و یکسان فرآیند زندگی را برگزار می کنیم؟

سوالهایی که گویا برای یافتن پاسخ طراحی نشده اند و من  بی قرارتر از همیشه ، تا دکتر به رمزگشایی ادامه دهد .

-      دکتر ، شما می خواهید ، بگویید ، کیفیت زندگی انسانها با هم متفاوت است . چون هر یک از آنها در دنیایی متفاوت زندگی می کنند . دنیایی انحصاری و مستقل از دنیای دیگران .

-         این اولین نتیجه این حقیقت شگفت انگیز است .

-      ولی همه ما یک خورشید را باور داریم ، درک می کنیم و با گرمایش زندگیمان را ادامه می دهیم . همه ما از یک خیابان انقلاب می گذریم تا حد واصل میدان امام حسین تا انقلاب را طی کنیم . همه در به در مفهوم مشترک ویکسانی به نام ثروت هستیم تا بهتر زندگی کنیم و همه ما قدمهایمان را تحت سیطره  یک نظام و یک قانون ثابت بر می داریم . معادلات زندگی ما یکسان به نظر می رسد .

-      از کجا می دانی ،‌ خورشید ی که من می بینم و باور کرده ام ، دقیقا همان خورشیدیست که تو می بینی و باور کرده ای . از کجا می دانی تصویری را که به نام خیابان انقلاب در دنیایت شناخته ای ، دقیقا همان تصویریست که من می شناسم . به میزی که مابین من و توست نگاه کن . شی مکعب مانند ، چوبی قهوه ای که هر دو با هم توافق کرده ایم ، آن را اینگونه باور کنیم . اما آیا این توافق مشترک دلیل آن است که مفهوم مکعب در ذهن من و تو یکی باشد . آیا در ذهن من قهوه ای همان تصویریست که در ذهن تو هم وجود دارد . چگونه می توانی مطمئن باشی ، ماهیت اجزا در ذهن ما یکی است .

-          اما ، اگر ما بر سر ماهیت اجزاء با هم توافق نداشته باشیم ، هرگز نمی توانیم با هم ارتباط برقرار کنیم .

-      همانطور که ما نمی توانیم  با یک مگس ارتباط برقرار کنیم ، چرا که  قدرت ادراکی ما و مگس برای توافق مشترک برنامه ریزی نشده است . اما ما انسانها چنان طراحی و برنامه ریزی شده ایم ، تا بتوانیم در کنار هم و در ارتباط با هم زندگی کنیم ؛ دوشادوش ،‌ همراه و هم راستا . اجرای مشترک فرآیند زندگی برای انسانها غیر ممکن بود . چرا که آنها هر یک در دنیایی انحصاری و متفاوت زندگی می کردند . همانطور که اجرای مشترک  فرایند زندگی میان انسان و مگس غیر ممکن است . برای اینکه غیرممکن ، ممکن شود ، انسان و فقط انسان مسلح به قدرت تفسیر شد ، تا بتواند تصاویر مجازی را هر گونه که می‌خواهد تفسیر کرده و باور نماید . و انسانها برای زندگی جمعی ناخودآگاه آموختند تا در این فرآیند «تفسیر» ، همگی با هم «توافق» نمایند . به این ترتیب تصاویر مجازی از حقایقی که در دنیای هر انسانی منحصر به فرد و متفاوت بودند ، مفاهیمی یکسان و یگانه پیدا کردند و باورها و ایمانها و درکهای توافقی شکل گرفت تا اجرای مشترک و مرتبط فرآیند زندگی امکان پذیر گردد .

همه ما  ناخودآگاه مجبور شدیم  تا با استفاده از قدرت اختیاری تفسیر ، بر روی ماهیت مفاهیم به توافق برسیم . تا همگی تصاویر مجازی کاملا متفاوت را یکسان باور کنیم ، یکسان ببینیم و یکسان ایمان بیاوریم .

به این ترتیب خورشید یعنی تصویر ستاره ای گرم و درخشان در آسمان که نور و حرارتش دنیایمان را گرم و روشن می کند . همه با هم توافق کردیم تا یکسان به این تصویر مشترک ایمان بیاوریم . در حالیکه خورشید حاضر در آسمان دنیای من هرگز همان خورشیدی نیست که در‌آسمان دنیای تو می‌درخشد .

-    بنابراین دلیل اصلی این گمراهی و غفلت از کلیدی ترین حقیقت زندگی ، ‌همین قدرت تفسیر و تعهد عمیق و تاریخی ما برای یکسان سازی تفاسیرمان هست .

-      فراموش نکن ، وجود نیروی تفسیر و تلاش  ناخودآگاه و پیوسته انسان برای توافق جمعی ،  همانطور که بزرگترین پرده غفلت از حقیقت انحصاری زندگی انسان است ، در عین حال شرط لازم و حیاتی بقاء انسان محسوب می شود . چرا که حیات و موجودیت انسان در گرو ، زندگی جمعی است . گرچه هر انسان در دنیایی انحصاری و مجزا زندگی می کند ولی لازمه زندگی گروهی آن است که انسانها بتوانند دنیای اختصاصی و انحصاری خویش را به زبانی مشترک تفسیر کنند . انسانها ، همگی این مهارت را غیراکتسابی و ناخودآگاه به شکلی شایسته انجام می دهند . زیرا لازمه حیات است . اما همین مهارت حیاتی ، عظیم ترین پرده غفلت برای فراموشی و ندیدن حقیقت کلیدی زندگیش شده است .

-       چه تناقض عجیبی . نیرویی حیاتی در وجود انسان تدارک دیده شد تا بتواند ادامه بقاء را به صورت جمعی برگزار نماید و همین نیروی حیاتی او را از مهمترین حقیقت زندگیش دور کرد .

-    وجود این تناقض ، دارای حکمتی متعالی و برتر است . حکمتی الهی تا قانونی ازلی و ابدی را برای نوع انسان جاری سازد . مطابق با این قانون ،‌ همیشه اقلیتی کوچک و برتر ، در میان اکثریتی ساده و معمولی از انسانها ، امکان دستیابی به حقایق  و کیفیت برتر را باید داشته باشند .

-          اقلیت برتر و اکثریت معمولی؟

-      این دسته بندی تا همیشه هستی ،  انسانها را به دو دسته تقسیم نموده و خواهد کرد . اقلیتی برتر و کوچک در میان اکثریتی انبوه و مادون . تعالی برتر ، مستلزم طی مراتبی است که تنها از عهده اقلیت برتر بر می آید و همواره راه کمال در مسیر کوچی شکوهمند از اکثریت ساده  و مادون اجتماع به اقلیت برتر و برگزیده شکل می گیرد .

-      اما من هنوز ،  به دنبال یک نتیجه بزرگتر و تکان دهنده تر می گردم . این حقیقت عظیم و شگرف که «هر انسانی در دنیای انحصاری و متمایز خویش در حال زیستن است» ، باید منجر به نتیجه ای خارق العاده و تعیین کننده شود .

-      همین طور است . نتیجه ای بسیار عظیم که عظمتش هم وزن عظمت موجودی به نام انسان است . تنها آفریده ای که ، آفریننده او را از جنس خویش آفرید . نتیجه ای عظیم تر از ذات حقیقت .

-         نتیجه ای که شاید راز زندگی انسان را هویدا کند و حقیقت واقعی انسان را نشان دهد .

-      چه حقیقتی باشکوهتر از آنکه ، انسان موجودی مختار است . تنها و تنها اوست در میان میلیاردها مخلوق دیگر ‌، که می تواند فرایند زندگیش را انتخاب کند . کدام عظمت برازنده تر از آنکه ، تو می توانی انتخاب کنی ، در کدام دنیا می خواهی مراسم زندگی خویش را برگزار نمایی .

-         و هر دنیا ، قوانین و معادلات خاص خودش را دارد .

-      به تو تبریک می گویم ، با اصل موضوع ارتباط برقرار کردی . در تمام مراحل زندگی ، قوانینی بر کیفیت گامهای تو حاکمند . قوانینی محکم و استوار که مسیر حرکت تو را تعیین می کنند و نتایج تو را تعریف خواهند کرد . دقیقا تحت حکومت این معادلات و قوانین استوار ، لذت خواهی برد ، رنج خواهی کشید ، به دست می آوری ، از دست می‌دهی ، بالا می روی یا سقوط می کنی . مسیر زندگی تو هرگز شاهد انحرافی از این معادلات و چارچوبها نخواهد بود . اما اینکه کدام قوانین ، چه نوع معادلاتی و چه نظامی  باید حاکم بر کیفیت زندگی تو باشند ، بستگی به ‌آن دارد در چه دنیایی زندگی می کنی . کدام جهان را برای حضور برگزیده ای و باور کرده ای و دنیای مجازی تو چگونه دنیایی است . هر دنیایی قوانین و معادلات خاص خودش را دارد و این نظامها و قانونها ، مسیر حرکت تو را در سیطره  خویش دارند . می توانی آن گونه زندگی کنی که بدبخت و ناکام باشی ، در حالیکه بدبختی و ناکامی نتیجه ناگزیر قوانین دنیای تو هستند . با این حال  می توانستی همان سبک زندگی را با خوشبختی و کامیابی برگزار کنی ، آنجا هم  خوشبختی و کامیابی نتیجه قوانین دنیایت هستند . همه چیز وابسته به آن است که در چه دنیایی و تحت حکومت چه قوانینی مراسم زندگی را می خواهی برگزار کنی .

-         چگونه باید دنیایم را انتخاب کنم؟

-     دنیایی که باور می کنی و به آن ایمان می آوری ، حقیقت مجازی دنیای توست . دنیایی ویژه و مخصوص به تو . این نگاه ، باور و ایمان توست که دنیایت را انتخاب می کند و سرانجام تو «همانی که در بند‌آنی» .

-      آماده ام تا نوشتن این داستان را شروع کنم . داستان کشف فرآیند زندگی ، ‌داستان اسرار دنیاهای مجازی ، داستان پرده برداری از حیرت انگیزترین حقیقت وجودی انسان و من آماده و بی تاب نوشتنم .

-      و من اکنون آفرینش بزرگترین اثر زندگیم را به تو می سپارم . سالهاست که منتظرم تا زمانش فرا برسد . از روز اولی که سراغت آمدم ، شک نداشتم ، بالاخره نویسنده داستانم را پیدا کرد ه ام . می توانی شروع کنی .

-         ولی هر داستانی ،‌ یک قهرمان می خواهد . من  هنوز قهرمان این داستان را پیدا نکرده ام .

-         کجا دنبالش می گردی؟

-         نمی دانم ، باید دنبال شخصیتی بگردم که بتواند مراحل این اکتشاف را زندگی کند .

-         کجا دنبالش می گردی؟

-         نمی دانم .

-      چرا نمی دانی . شخصی باید فرآیند زندگی را اجرا کند . شخصی که پرده از اسرار دنیاهای مجازی بردارد . شخصی که زندگی در دنیاهای مختلف را چنان زندگی کند ، تا تو بتوانی داستانش را بنویسی ، کجا دنبال این شخص می گردی؟

نگاهش سنگین تر و گرمتر از همیشه مرا احاطه کرده بود . در زیر سنگینی نگاهش احساس می‌کردم سلولهایم دارند سبک می شوند .

-         منظور شما اینست ، ‌نویسنده داستانی باشم ، که خود  قهرمان آن هستم .

برای اولین بار لبخند گرمی را حواله ام کرد و از کشوی میز دسته چکش را بیرون آورد و چکی برایم نوشت .

-         تو از همین حالا استخدام شدی . کارت را شروع کن .

               **************************************

 


 

 

 

فصل اول

 

 

دنیای اول

 

 

دنیای  تلاش و اقبال


اگر بخواهم ، در یک عبارت خودم را توضیح  دهم ، ‌باید بگویم یک انسان «غیر معمولی» هستم . گرچه غیر معمولی بودن صفت واضحی نیست . چنانچه هر انسانی را نمونه ای منحصر به فرد بدانیم ، به این ترتیب همه انسانها در نوع خود ، «غیرمعمولی» هستند . اما اگر روال جاری و معمول   زندگی اکثریت انسانها را خط کش ارزیابی و سطح نرمال زندگی در نظر بگیریم ، زندگی و موجودیت من به شکلی واضح از این خط کش فاصله داشته است .

هرگز با قوانین و هنجارهای حاکم بر خانواده به راحتی کنار نیامدم و در معادلات جاری حل نشدم. طغیان و سرکشی نسبت به تمام چیزهایی که دیگران بعنوان اصول مسلم پذیرفته و با آنها  منطبق شده بودند ، همواره وجه تمایز من بود و باعث درد سرم می شد .

اطرافیان حق داشتند مرا به شکل عنصری نامطلوب و عضوی ناخلف در خانواده تصور کنند . چرا که همیشه تفاوت ها بسیار پر رنگ تر از شباهتها بود . حالا که خوب به دوران کودکی فکر می کنم ، نمی توانم این حقیقت را انکار کنم که جوهره وجودی من با سایر اعضا خانواده فرق می کرد . چرا و چگونه فرزند آخر خانواده ، این همه با فرزندان قبلی متفاوت بود؟  این سوال هم از آن دسته سوالاتی است که شاید برای پاسخ طراحی نمی شوند .

روحی سرکش و ناآرام داشتم . نه می خواستم و نه می توانستم مثل بقیه ببینم ، درک کنم ، باور کنم ،  هماهنگ شوم و ایمان بیاورم .

این مغایرت ، ساختاری بود . تنها یک عصیان و اعتراض دائمی به حساب نمی آمد . چرا که واقعا آنچه را دیگران می دیدند ، من نمی دیدم و آنچه را که من می دیدم ، دیگران نمی دیدند و  این تفاوت در جوهره انسان است نه در شاخصهای اکتسابی شخصیت او .

به هر حال حقیقت این بود که من با چنین تناقض و تبعیض اجتناب ناپذیری خلق شده بودم ، فاصله‌ای که سایه اش پیوسته در تمام اجزا زندگی آزارم می داد .

موضوع دیگری که این تفاوت را تشدید می کرد ، وضعیت و موقعیت خاص من در خانواده بود .  به ویژه آن که به جبر سرنوشت ، نتوانستم روابط عاطفی طبیعی یک خانواده را تجربه کنم .

مادرم را در کودکی از دست دادم ، در حالیکه فرصت چندانی برای درک عشق مادری پیدا نکردم . خانواده ، شامل پدری بود که حدود 40 سال از من بزرگتر بود و برادر و خواهری که به ترتیب 15 و 20  سال از من بزرگتر بودند . من خیلی کوچکتر بودم .

در خانواده ای کاملا سنتی و پدرسالار  ، فرزند آخر خیلی کوچکتر ، واقعا زندگی کوچکتری داشت. در حالیکه من خیلی بزرگتر از محدوده کوچکی بودم که برایم تعریف شده بود . این تضاد بزرگ یعنی دردسر دائمی و تمام عیار . یعنی طغیانی در برابر سرکوب و تحقیر .

پدرم انسانی خودساخته و کاملا خودمحور بود . در خانواده کاملا سنتی و شهرستانی ما ، جبر قوانین  پدر سالار به کفایت چهارچوب زندگی سایر اعضاء خانواده را تعیین می کرد . در نظام چنین خانواده ای عضو ، هر قدر کوچکتر ، جبر پدر سالار برایش بزرگتر تعریف می شد . بخصوص  برای من که به نوعی دلیل مرگ مادر هم محسوب می شدم . حالا این فضا را ترکیب کنید با روح سرکش و ساختار کاملا متفاوت وجود من . تا بتوانید ماجراهای زندگیم را تخمین بزنید .

چهارچوب ابلاغی پدر سالار ‌،‌ همان چهارچوبی بود که برادر و خواهرم در آ‌رامش و رضایت  پذیرفته بودند و زندگی می کردند . ولی من که ژن مشترک خوداتکایی و خودمحوری را به تمامی از پدر به ارث برده بودم ، هرگز در این چهارچوب نمی گنجیدم و این چالش سخت ، بخش عمده دوران کودکی و نوجوانی مرا شامل می شد . مشکلات و درگیریهای من و پدر سالار تمام نشدنی و همیشه سهمگین بود .

در دوران دبیرستان ، اشتیاق وصف ناپذیری به رشته هنر پیدا کردم ،‌ اما پدر قطعا و به شدت مخالف بود . مواجهه این اشتیاق و مخالفت ، یکی از اصلی ترین و سنگین ترین جدالهای زندگی مرا خلق می کرد . پدر با تمام قدرتش و من با تمام اشتیاق و سرکشیم ، آلوده این نبرد شدیم و پدر  برنده این جنگ سنگین شد . در شهرستان کوچک ما ، امکانی برای ادامه تحصیل در رشته هنر وجود نداشت و من در رشته ریاضی فیزیک دیپلم گرفتم . در حالیکه هرگز خود را بازنده این نبرد نمی دانستم .

علی رغم هوش و استعداد سرشاری که در من بود و وضعیت عالی و ممتازی که در تمام مقاطع تحصیلی داشتم ، سال اول در کنکور پذیرفته نشدم و این موضوع تعجب همه را برانگیخت ، به جز من . کسی که می دانست قرار نیست مهندس شود .

اما سال بعد در کنکور دانشگاه پذیرفته شدم و باز هم همه شوکه شدند ، جز خود من . چون در رشته هنر با رتبه ای بالا پذیرفته شده بودم .

پدر سالار حسابی غافلگیر شد و دریافت که در این جنگ چند ساله در نهایت مغلوب اراده و اشتیاق من گردیده ،  اما او کسی نبود که شکست خویش را بپذیرد .

من که سالها پیش از بستر عاطفی خانواده کاملا طرد شده بودم ، این بار به طور فیزیکی از صحنه  خانواده هم حذف شدم . تنها شرط ادامه تحصیل برای من ، فراموش کردن نام و تبارم  بود . شرطی  اجتناب ناپذیر که پدر برایم گذاشت و بی درنگ آن را پذیرفتم .

جوانی 19 ساله ‌، کاملا تنها و مغرور و عاشق برای خلق سرنوشتی دلخواه و برگزیده به تهران آمد . جوانی که تمام سرمایه اش را در یک معامله خرج کرده بود تا تمام و کمال ، خویش را تسلیم به عشق بزرگ زندگیش کند . عشق به هنر و آفرینندگی .

 با تمام وجود ، با تمام شور و اشتیاق و عشق مشغول به تحصیل شدم . نبوغ و استعداد ذاتی به پشتوانه عشق و علاقه ای آتشین باعث شد تا در تمام مقاطع تحصیلی دانشجوی ممتاز و شاگرد اول باشم .

این موقعیت ، باعث شد همواره در صدر توجه اساتید دانشگاه قرار داشته باشم ، هر چند به خاطر روابط عمومی ضعیف و شهرستانی بودنم ، در جلب توجه و دوستی با هم دوره ای ها ، توفیق چندانی نداشتم . امتداد تنهایی دوران کودکی و نوجوانی ،‌ در دوران تحصیل هم ادامه داشت . امتداد‌ «غیر معمولی بودن» من هم همچنان ادامه داشت . یک دانشجوی شهرستانی که به شکلی جنون آمیز عاشق تحصیل و پیشرفت و فراگیری بود ، شور و انگیزه ای بی پروا داشت که برای دیگران ،  «غیرمعمولی» و گاه آزار دهنده می نمود . هر چند همیشه مورد تحسین و تمجید اساتید بودم ولی دانشجویان دیگر ، چندان حوصله تحملم را نداشتند . به سبب همین تفاوتها ، تنها بودم و دوست جدی و همراهی نداشتم .

 تنهایی برایم زیاد مهم و آزاد دهنده نبود ‌، چرا که تمام فضای زندگیم را عشق سیری ناپذیر به تحصیل ، به هنر ، به پیشرفت و شوق به آفریدن پر کرده بود . تصویر رویایی  نویسنده ای بزرگ و معتبر ،آن قدر در ذهنم گسترده و پر رنگ بود که جای خالی چندانی باقی نمی گذاشت .

با رتبه ای ممتاز فارغ التحصیل شدم و بی تاب و عاشق وارد بازار کار گردیدم . بعنوان نویسنده ای  جوان و تازه کار و کارمند جدید سازمان ، کارم را شروع کردم .

شروع کار ، هر چه بود ، تحسین و تمجید بود . تحویل گرفتن نبوغ و استعدادی که آینده ای طلایی و درخشان را نوید می داد . این آینده جادویی برای من آن قدر نزدیک بود که هرگز آن را در قالب آینده نمی دیدم . منتظر جرقه ای بودم تا انفجار موعود اتفاق بیفتد .

نوشته هایم سرکش و جادویی بودند ، آنچه را فوران الهامهای درونی به روی کاغذ می ریخت متاع ارزشمند تولید کنندگان و کارگردانها بود . سیر صعودی پیشرفتها و توجهات ، سطح توقع خودم را هم که همواره رویایی بود ، بالاتر برده بود .

در همان عنفوان جوانی و تازه کار بودن ، هویت نویسنده ای برجسته و مشهور را باور کرده بودم و همچنان مترصد یک فرصت طلایی بودم تا انفجار موعود اتفاق بیفتد .

انتظار شکوهمندم ، زیاد طولانی نشد . فرصت جادویی بالاخره ظاهر شد تا نخستین چالش جدی و تعیین کننده را در زندگی حرفه ای و هنریم تجربه کنم . چالشی که تمام ابعاد زندگی مرا شامل می شد . چرا که به جز عشق به هنر ، زندگی من بعد دیگری نداشت .

خبر دادند برای پروژه ساخت یک سریال تلویزیونی دعوت به همکاری شده ام . خبری به موقع  که انتظارش را می کشیدم . قله های موفقیت با شتابی سرسام آور ، زیر گامهای عاشق و پر انرژی من فتح می شدند . فتوحاتی که برایم خیلی کوچک و ناچیز بودند . من خود را بی تردید ، یکی از نویسندگان برجسته و بزرگ تاریخ هنر کشور می دیدم .  نویسنده ای که شهرت و اعتبار و پول فراوان در کمینش بود و رویاهایی که از کودکی با خود‌آورده بودم ، اکنون خیلی خیلی نزدیک نشان می دادند . به همین دلیل ، این پیشنهاد خیره کنده ، غافلگیرم نکرد .

 همکاران می گفتند ، تا به حال سابقه نداشته ، نویسنده ای که هنوز بیشتر از یک سال سابقه کار ندارد ، برای همکاری با یک تیم کاملا حرفه ای دعوت  شود .

از تجسم دیدن اسمم ، پیش از نام کارگردان در تیتراژ سریال احساس فوق العاده و بی نظیری داشتم . این کمترین نتیجه و پاداش عشق و انرژی سرشاری بود که من به مسیر برگزیده زندگیم نثار کرده بودم . کوچکترین و پیش پا افتاده ترین برداشتی بود که می شد از آن سرمایه گذاری هنگفت دریافت کرد . سرمایه ای که تمام اندوخته و داشته زندگیم بود . دیگر وقتش رسیده بود تا هزینه های گزافی که بابت آن عشق طوفانی پرداخته بودم نقد شود . طعم شیرین پیروزی ، پس از تمام آن دشواریها ، تلخی ها و تنهایی ها ، واقعا گوارا بود .

اکنون می توانستم خود را برنده سر افراز جنگی بدانم که پدر سالار به من تحمیل کرده بود . پدر  حالا دیگر می خواست یا نمی خواست ، باید حقیقت سردار پیروزیش را باور می کرد . یقین داشتم که او هرگز مرا باور نخواهد کرد. اما کاش خلوتی را می دیدم که به پسر مطرود شده‌اش افتخار کند . پشیمانی  او هرگز قابل تصور نبود ، اما می خواستم غرور پیروزیم را در طرح چهره اش تصور کنم . این پیروزی قانون زندگی من بود . استحقاقش را داشتم . نتیجه ای باد نیاورده که پس از مبارزه ای سخت باید تقدیمم می شد .

جلسه اول ملاقات با کارگردان معروف ، تحقق رویاهای دوردستی بود که سالها  با آن زندگی کرده بودم . رو در رویش نشستم و کاملا  جدی و حرفه ای درباره پروژه با هم مذاکره کردیم .

تک تک سلولهایم غرق اشتیاق و هیجان بود ، اما با اعتماد به نفسی برخاسته از ایمانی بزرگ با او  حرف می زدم . دقیقا  مانند دو هنرمند مولف و صاحب سبک ، دو‌آفریننده زبردست ، دو حرفه‌ای  کار کشته ، درباره خلقتی مشترک با هم بحث کردیم .

محکم و بی پروا حرفهایم را گفتم . خیلی راحت نظراتش را نقد کردم . مرد کاملا پخته و مهربانی بود و با تیزهوشی و اطمینانی خاص تمام حرفهایم را گوش  کرد . بیشتر من گوینده بودم و او شنونده . بعد از مذاکراتی که حدود نیم ساعت طول کشید ، درباره اصول طرح با هم به توافق رسیدیم . احساس فوق العاده ای داشتم ، زیرا بسیاری نظراتم را به او تحمیل کرده بودم و او به سادگی در موارد اختلاف متقاعد شده بود . قرار شد طرح اولیه داستان را در اولین فرصت آماده کرده و تحویلش دهم .

 با ابهت و اقتدار ژنرالی قدرتمند و استادی کاربلد ، از او جدا شدم و با انرژی و اشتیاقی  مهارناپذیر و جنون آمیز بلافاصله کارم را شروع کردم .

تمام حجم نبوغ و خلاقیتی که در خویش سراغ داشتم ، به کار گرفتم . الهامها فوران می کردند . سوژه ها لاابالی وار می رقصیدند . شخصیتها مثل موم زیر دستم شکل می گرفتند . داستان گام به گام و ایستگاه به ایستگاه جذاب تر و تاثیر گذارتر می شد تا سرانجام طرح داستانی بی نظیر و شگفت آور و تکان دهنده آماده گردید .

نگارش این طرح جادویی ، سه روز بیشتر طول نکشید . سه روزی که تک تک دقایقش الهام  بخش و اعجاز آمیز بودند . بدون شک الهامهایی غیبی در ذهنم سازماندهی شده بودند وگرنه خلق داستانی چنین شگرف و بی نظیر نمی توانست تنها پرداخته استعداد و نبوغی قدرتمند باشد . داستانی که نخستین اثر مهم زندگیم محسوب می شد . اثری که مرا بالا می کشید و با شتابی غیر منطقی به اوجی می رساند تا جاودانه شوم . اثری که انفجاری در رویش موفقیتهای من بود و پلی  ناگزیر برای ورود به بالاترین عرصه هنر و آفرینش . طرح داستان آن قدر جذاب و خارق العاده بود که هر لحظه خود را در فضای جادویی داستانم می دیدم . بدون شک ، این مطلعی بود ، تا پس از این دیگر هرگز به سراغ کارهای پیش پا افتاده نروم . دیگر آن نمایشهای کوتاه رادیویی ، نوشتن متن برنامه‌ها و جنگهای سطح پایین یا بازنویسی دیالوگهای فیلمنامه های کودکان ، هرگز مجال جولان قلم جادویی من نبودند . از این پس ، دیگر من باید انتخاب می کردم که چه پروژه ای ، چه تهیه کننده ای ، چه سوژه ای ، چه کارگردانی و چه شرایطی ، حوصله آفرینش مرا تحریک می کند .

 با عجله ، سراغ کارگردان رفتم . چون موفق به پیدا کردن او نشدم ،  متن داستان را به دستیارش سپردم ، ‌همراه با شماره تلفن همراهم.

یک روز گذشت ، اما تلفن منفجر نشد .  تماس پر حرارت و سرنوشت سازی که انتظارش را می‌کشیدم ، برقرار نشد . شک نداشتم ، به محض اینکه کارگردان طرح داستان را بخواند ، چنان  ملتهب و بی قرار خواهد شد که بی درنگ سراغم خواهد‌آمد . شاید ترجیح دهد تلفن نزند و با دسته گلی سراغم بیاید ، مرا گرم در آغوش گرفته و نوید خلق  بزرگترین و مهمترین اثر زندگی هنریش را بدهد .

دو روز گذشت ، سه روز گذشت ، نه زنگ تلفن به صدا در آمد و زنگ درب خانه . غرورم می‌گفت باید منتظر باشم ، اما بی قراری و هیجان امانم را بریده بود . نه اینکه کوچکترین شکی به نتیجه کار داشته باشم ،  اما بی صبرانه منتظر بودم تا اتفاقی که باید بیفتد ، زودتر بیفتد .

سرانجام چندین بار با کارگردان تماس گرفتم . هر بار سر ضبط بود و نتوانست با من صحبت کند . برایش پیغام گذاشتم ولی خبری نشد . قطعا هنوز طرح را نخوانده بود . قطعا دستیار بی کفایت ، فراموش کرده بود ، جادوی مرا به او برساند . شاید ............

احتمالهای مختلفی را در ذهنم بررسی کردم ، تا اینکه سرانجام تماس موعود برقرار گردید . از طرف کارگردان از من دعوت شد در جلسه ای در ارتباط با پروژه شر کت کنم . کمی دیر شد ولی بالاخره اتفاقی که باید می افتاد ، افتاد .

کارگردان با گرمی و مهربانی تحویلم گرفت ‌، عجب انسانهای پیچیده ای هستند این هنرمندان .  چگونه هیجانات و احساساتشان را این گونه مخفی می نمایند . شاید اقتضای شرایط حرفه ای کار این چنین باشد .

کارگردان مرا به مردی نسبتا مسن و جا افتاده معرفی کرد . نامش را که گفت او را شناختم . یکی از نویسندگان با سابقه سینما و تلویزیون بود . ایشان مرا با عنوان نویسنده جوان مفتخر کرد .

مدتی گذشت و من بی تاب و پر هیجان  شاهد تبادل نظر کارگردان و نویسنده با سابقه درباره خط سیر داستان پروژه بودم . صحبتهای آنها هیچ ارتباطی با طرح جادویی و فوق العاده من نداشت .

جای شکی باقی نبود که دستیار بی عرضه ، فراموش کرده بود طرحم را به کارگردان بدهد . پیش بینی چنین اتفاقی را کرده بودم . نسخه دیگری از طرح را در کیف همراهم داشتم . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و وارد صحبت آنها شدم .

-         ببخشید ، من بدقولی نکردم . حدود یک هفته پیش ، طرحم را به آقای ...... دادم که خدمت شما برساند و ولی مثل اینکه ...........

کارگردان لبخند صمیمی زد و گفت :

-         چرا ، اتفاقا ایده های بسیار جذاب و خلاقی در طرح شما بود . طرح را به استاد دادم تا  مطالعه کنند .

نویسنده با سابقه هم لبخند مشابهی زد و از میان پوشه پر برگی ، چند برگ کاغذ خوش خط و مرتب را بیرون آورد و به طرفم گرفت . کاغذها را شناختم . طرح جادویی من بود . زیر آن با خطی خوانا چندین توصیه با مداد نوشته شده بود :

-         تعلیق داستان باید در تمام مراحل واقعی و قابل لمس باشد .

-         شخصیت بدمن باید قابل لمس و هم ذات پنداری باشد .

-         در نقطه عطف دوم ، اتفاق غیر قابل باور است .

-         محور اصلی داستان ، ثبات ندارد . به نظر می رسد نویسنده محو قصه پردازی شده و محور را فراموش کرده است .

نویسنده با سابقه در ادامه با لبخندی صمیمی و کشنده گفت :

-      ذهن خلاق و خوش تخیلی دارید . مشخص است با شخصیتهای داستان خوب ارتباط برقرار می کنید . روزهای بزرگی میتواند در انتظار شما باشد . خوشحالم که در نوشتن  این پروژه به من کمک می کنید .

                 ****************************************

 

تا چند روز ،‌ قدرت تحلیل موضوع را نداشتم . شوک غیر منتظره ای را تحمل کرده بودم . انگار یک باره زیر پایم چنان خالی شده تا از نردبان بلند رویاها با سقوطی آزاد پایین بیایم . کاخ امیدها و آرزوهایم یک باره با زلزله ای مهیب ویران شده بود . اگر کسی مرا می شناخت می توانست حالم را درک کند .  ولی چنین کسی را سراغ نداشتم . شاید از نگاه دیگران آن اتفاق ، بسیار ساده ، معمولی و پیش پا افتاده بود . حتی می شد آن را در جریان پیشرفت شغلیم ‌حادثه ای مثبت و تاثیرگذار قلمداد کرد ولی من نمی توانستم چنین حقیقتی را هضم کنم . واقعیتی ساده و بدیهی که با تمام قدرت انکارش می کردم . هنوز راهی سخت و طولانی در پیش بود . مسیری پر پیچ و خم و غیر قابل اعتماد . این مسیر با استانداردهای رویایی ام هماهنگ نبود . راهی که من بی قرار در انتظارش بودم و مسیر جادویی و طلایی که استحقاقش را داشتم شباهتی با واقعیتهای موجود زندگیم نداشت . افق حرکت برای بزرگ شدن ، مشهور شدن ، ستاره شدن ، معتبر شدن و اوج گرفتن ، حالا دیگر به شدت مبهم و مغشوش بود . اکنون تردیدهایی زهردار ، می خواست ایده الهای مقدسم را زیر سوال ببرد . باورهای ایمان آورده ام را اکنون آلوده می دیدم .

آیا نبوغ و استعداد و خلاقیت ، پشتوانه هایی کافی و مطمئن برای  بالا بردن من نبودند؟ آیا حمایت  آتشفشان عشق و پشتکارم کفایت نمی کرد؟ آیا قوانین موفقیت پیچیده تر و پر هرج و مرج تر از این ساده ها بودند؟ مگر  بزرگی  و اعتباری که استحقاقش را داشتم ، موهبتی بی دریغ نبود تا درازای آن همه عشق و استعداد تقدیمم شود؟ آیا همراهی دستان دیگری هم نیاز بود ، تا اعتبار و بزرگی من مسجل شود . براستی کامیابی جادویی من ، مسیری بود که ممکن بودن یا غیر ممکن بودنش  را  نمی شد پیش بینی کرد .

 من نمی خواستم و نمی توانستم وضوح صورت مسئله را درک کنم . به همین سادگی ؛ داستان جذاب و بی نظیری که نوشته بودم ، فاقد حداقل استانداردهای نانوشته یک اثرقابل تولید بود . استانداردهای غیر استانداردی که استاندارد رویاهای من نبودند .  در این استاندارد ، جادوی کلماتم جادو نمی کردند . جادوی الهام ، جادوی خیال ، جادوی خلاقیت و جادوی عشق ، معجزه نمی کردند . اصلا جادو و معجزه ای در کار نبود . هر چه بود ، استانداردهایی بود که میزان تطابق با آنها ، وزن توفیق تو را تعیین می کرد در حالیکه رویاهای من انباشته از جادو و معجزه بود .

در این فضا ، موفقیت و کامیابی ، همواره مستلزم اسباب و لوازمی بود که کسی نمی توانست لیست آنها را کامل کند . خارج از این لیست هم جادویی در کار نبود . ساده تر که نگاه  کنی ‌، می توانی به جای واژه نامفهوم جادو ، مفهوم شانس را جایگزین نمایی و من باید لزوما خوش شانس باشم تا شاید از نردبان استانداردها و غیر استانداردها بالا بروم .

مثل اینکه نمی توانستم حکم قطعی رویاهایم را باور کنم ؛ «آنچنان» ، نمی توان نویسنده بزرگ و موفقی شد بلکه «اینچنین» است که شاید نویسنده بزرگی شوی و شاید نشوی .

                           *************************************

بعد از آنکه کم کم متقاعد شدم ، آن گونه «تلاش» و «امید» می تواند بیهوده باشد ، دریافتم خبری از جادوی رویاهایم نیست . باید استانداردهایی را بهتر درک کنم تا هویت تخیلی نویسنده ای بزرگ به واقعیت نزدیک تر شود .

انتظار بی فایده بود ، تهیه کنندگان و کارگردانهای بزرگ نمی خواستند این نویسنده نابغه و با استعداد و جادوگر را درک کنند . نمی توانستم آنها را متقاعد کنم تا وظیفه آفرینش محصولاتشان را  به من بسپارند . هنوز آن قدر استاندارد نشده بودم تا در چنین جایگاهی باورم کنند . اما رویاهایم هنوز زنده بودند . هنوز هم باشکوه و زیبا مرا با وعده های جادویی می فریفتند . باید دست به کار می شدم .

انرژیها ، اشتیاقها ، خلاقیتها و الهامهایم را متمرکز می کردم و با تمام وجود ، دوباره دست به قلم   شدم . این بار به سفارش خودم ، به سلیقه خودم و برای خودم .

باید چند فیلمنامه شایسته و زیبا و خارق العاده و استاندارد را خلق می کردم . نوشته هایی حیرت انگیز و جادویی که بتواند کلیشه استانداردهای تکراری را بشکند و پدیده ای متفاوت را ارائه نماید .

بی وقفه می نوشتم . با تمام وجود می نوشتم . عاشقانه می نوشتم . چنان می نوشتم تا خودم مبهوت و حیرت زده آفریده های خویش شدم . چند ماه به غار تنهایی همیشگی ام خزیدم تا اعجابهای فیلمنامه نویسی معاصر را خلق کنم . چند ماه از دنیای داستانها و شخصیتهایم جدا نشدم ، چند ماه سرسپرده الهامهای ذهنم شدم و چند ماه به جادوی قلم ایمان آوردم تا سرانجام موفق شدم سه فیلمنامه شگفت را بیافرینم . سه اثر باشکوه و حرفه ای ، آن چنان که سرمست و دیوانه وار  تماشایشان کنم . با نهایت غرور و اطمینانی که دوباره باز یافته بودم ، ابتدا فیلمنامه ها را در بانک فیلمنامه ثبت کردم تا مبادا مورد سرقت ادبی واقع شوند . سپس چندین نسخه کپی تهیه کردم و دست به کار شدم .

با امیدی مومن به فرا رسیدن نقطه عطف موعود ، حرکت جدیدی را آغاز کردم . نسخه های فیلمنامه هایم را به کمپانیهای معتبر فیلم سازی ، تهیه کنندگان معتبر و کارگردانهای معروف و اشخاص مهم و بانفوذی که احتمال کشف این گنجینه ها را در آنها می یافتم ، ارائه کردم . با سخاوت جامعه هنری را در معرض پدیده هایی نوین و تاثیرگذار گذاشتم . پدیده هایی که باید نقاط عطفی را در مسیر هنر کشور شکل می دادند تا خالق نقطه عطف موعود ، در زندگی من باشند . نقاط عطفی که هیچ یک اتفاق نیافتادند .

تماسها و مراجعات مکررم بی نتیجه بود . مخلوقهای بی نظیرم ، با استقبالی مواجه نشدند . برخی تعریف و تمجید می کردند . بعضی نقد فنی و منصفانه و برخی هم بی رحم و بی هنر . برخی اشکالاتی را در ساختار  فیلمنامه ها یادآور می شدند . برخی سبک داستان پردازی را نمی پسندیدند ، ‌برخی شخصیتها را غیر واقعی می پنداشتند . چقدر تنوع در اشکالات جالب بود . نقاط ضعف مشهودی که برخی اساتید به آنها اشاره می کردند ، دقیقا همان نقاط قوتی بود که دیگر اساتید می‌گفتند اما نتیجه نهایی ، هیچ تنوعی نداشت . هیچ یک از فیلمنامه ها استانداردهای لازم را برای تولید نداشتند و هیچ کدام قدرت خلق نقطه عطفی را نداشتند ، نه در جامعه هنری و نه در مسیر زندگی من .

هنوز هم استاندارد نشده بودم . انکار قلمم استاندارد پذیر نبود . انگار وجودم استاندارد پذیر نبود.  انگار هنوز هم توافق جمع ، تفاوت من بود . انگار باید حقیقت جدید را درک می کردم . حقیقتی سرد و بی رحم تا واقعیت زندگی موجودم را بیان کند . خیلی ساده و شفاف ؛ تمام آن استعداد و نبوغ و خلاقیت ، همه آن عشق و اشتیاق ، تمام آن تلاشها و پشتکارها ، تمام آن هزینه ها و  فداکاریها و همه آن آرزوها و رویاها در نهایت خالق نویسنده جوانی بودند که چیزی بیشتر از یک کارمند ساده و معمولی و دون پایه سازمان نبود .

کارمندی که وظیفه داشت برخی نوشته های سطحی را کم تر سطحی نماید . کارمندی که گهگاه  خالق یک نمایشنامه کوتاه رادیویی بود . آن هم لزوما با اقتباس از آثار بزرگ و مصوب ، گهگاه نویسنده متنی بود که یک گوینده تازه کار باید می خواند . گاهی  هم در نقش کمک صدابردار یا منشی صحنه یا تدارکات یا دستیار فیلمبردار باید انجام وظیفه می کرد . به همین سادگی و به همین روزمره گی . به ظاهر آن همه عشق و نبوغ و انگیزه ، بیشتر از این زوری نداشت . این تمام حقیقتی بود که نمی‌خواستم تسلیمش شوم .

                        ***************************************

 

اتفاقی متفاوت ، حال و هوای زندگیم را دگرگون کرد . از طرف  یک شرکت خصوصی فیلمسازی دعوت به همکاری شدم . شرکت معتبر و با سابقه ای بود که تولیدات قابل اعتنایی در سوابق خود داشت . شرکت متعلق به یکی از تهیه کنندگان شناخته شده و ثروتمند سینما ،  تلویزیون و صنعت تبلیغات بود . اما در اصل ، امور شرکت در دست دختر جوانی بود که او را می‌شناختم .

هستی دانشور ، علی رغم جوانی و سن کم ، کمپانی معتبر پدرش را اداره می کرد . با هستی  در دانشکده آشنا شده بودم . هم دوره من نبود و یک سال پس از من وارد دانشگاه شده بود . تنها  چند واحد درسی را به طور مشترک گذرانده بودیم . اما همان قدر که من شاخص و شناخته شده بودم ، او هم در میان سایر دانشجویان کاملا نمایان و متمایز بود . گرچه دلایل برجستگی و شهرت ما کاملا فرق می کرد ، ولی تشابه ما در این بود که هر دو غیر معمولی و نامتعارف بودیم .

من دانشجوی شهرستانی ، بسیار بااستعداد ، ‌نابغه ،‌ مشتاق ، درس خوان و البته گوشه گیر و منزوی بودم . در حالیکه او دانشجویی به شدت فعال ، با روابط عمومی بسیار قوی ، پر انرژی و با قدرت  تاثیرگذاری فوق العاده بر دیگران بود . براستی بمب انرژی بود . اعتماد به نفس حیرت انگیزی داشت . هر چند دختری بسیار زیبا و جذاب از خانواده ای ثروتمند بود که پدرش یکی از تهیه کنندگان معتبر و معروف به حساب می آمد ، با این همه جذابیت و اعتماد به نفس او ذاتی و شخصی بود .

هستی دانشور در تمام فعالیتهای گروهی ، بدون هیچ تردیدی سرگروه و رهبر می شد . ناخودآگاه همه را دور خود جمع می کرد . قدرت و توان مدیریتش مردانه بود . به سادگی می توانست نظرات مخالف را موافق سازد و یک گروه را اداره کند . و براستی دختری جذاب و تاثیرگذار بود.

در دوران دانشجویی ، من معمولا تمایلی به شرکت در کارهای گروهی نداشتم و تنهایی را ترجیح می دادم . شاید یکی از دلایل اصلی گرایشم به نوشتن نیز همین احساس بود . هستی با انرژی غیر قابل مهار و تاثیرگذاری خارق العاده اش ، برای نخستین بار مرا وارد چند پروژه گروهی کرد .

بی پروا تر از آن بود که بتوان در برابرش مقاومت کرد . باید اعتراف کنم او مرا وادار به کار گروهی کرد و من به راحتی تسلیم شدم . و اعتراف غیر قابل انکار دیگر آنکه ، هستی نخستین دختری بود که مرا واقعا جذب خویش کرد و شیفته اش شدم . گرچه هرگز جرأت و جسارت جدی گرفتن این احساس را نداشتم . بخصوص آنکه هستی در تمام ابعاد شخصیتی و اجتماعی  فاصله ای کوتاه نشدنی با من داشت . پس از سالها هستی دوباره سراغم آمد و دعوت به همکاری کرد . هنوز ، همان هستی جذاب و ناآرام و پرانرژی بود که کمی پخته تر و حرفه ای تر به نظر می رسید . بیش از آن که یک هنرمند باشد ، براستی یک بیزینس ومن تمام عیار و حرفه ای بود . او هم مثل من عاشق کارش بود ، اما عشق ما خیلی تفاوت داشت . من تشنه آفرینش ، اعتبار و شهرت بودم ، در حالیکه او به دنبال ثروت و قدرت و پیشرفت بود . مغز اقتصادی بی نظیری داشت . مدیریتش کاملا مقتدر نشان می داد . علی رغم تمام جذابیت و زیبایی زنانه ای که داشت ، نفوذ و تاثیرگذاری او بر اطرافیان بیشتر از جنس اقتداری مردانه بود تا جذابیتی زنانه .

همکاری من با هستی دانشور ، در زمینه ساخت یک فیلم بلند سینمایی شکل گرفت . بدون تردید می توانست ، کاری مهم  و تعیین کننده در مسیر زندگی هنریم محسوب شود . پیشنهاد ایده ال و فرصتی استثنایی بی نظر می رسید . از طرفی اغلب فیلمهای تولیدی آن موسسه معتبر ، پرفروش و شاخص بودند و از سویی دیگر به نظر می رسید هستی استعداد و توان مرا باور داشت .  این برای نخستین بار بود که تجربه کار با چنین کارفرمایی برایم فراهم شده بود . کسی که روحیات رویاپرداز و ایده ال نگر مرا  تاحدودی درک کند.

جدا از اینها دلیل مهم دیگری هم مزید بر علت بود ، تا من با تمام وجود دلبسته این پیشنهاد شوم .  آن هم شیفتگی و دلباختگی نهفته ای بود که پس از سالها دوباره زنده می شد . گرچه من ترسوتر و محتاط تر  از آن بودم که بتوانم باور کنم عاشق هستی  هستم .

موقعیت فوق العاده ای بود . شاید همان نقطه عطف موعودی ، که حالا باید با امید و ایمانی کم رنگ تر از گذشته منتظرش بودم .  قطعا نویسنده فیلمنامه یک فیلم ارزنده و پرفروش می توانست  از سکوی پرتاب رویایی عبور کند .

کارم را با تمام توان و انرژی شروع کردم . امیدها ، بی قراری ها و الهامها دوباره برانگیخته شدند و آن یاس انفعال ویرانگر را فراموش کردم . بعدازظهرها به سرعت از سازمان بر می گشتم و تا پاسی از شب روی فیلمنامه کار می کردم .

مطمئن بودم این بار باید کاری متفاوت تر ، ‌حرفه ای تر و استاندارد تر از نوشته های پیشین آماده کنم . نوشته ای که هم بدیع و خلاق و جادویی باشد و هم منطبق  با تمام محدودیتها ، سلیقه ها و چهارچوبهای قابل قبول بازار . انصافا خیلی زحمت کشیدم و وقت گذاشتم . 4 بار فیلمنامه را بازنویسی کردم و هر بار با سختگیری بیشتر سعی می کردم فیلمنامه ام تمام نظرات را برآورده کند. فیلمنامه ای فوق العاده و متفاوت و وزین از کار درآمد . اثری که به عنوان نخستین نوشته معتبر و قابل ارائه می توانستم به آن افتخار کنم .

واکنش هستی در قبال من ، کاملا حرفه ای بود . دستمزد توافق شده مان را تمام و کمال پرداخت کرد . فیلم ، خیلی سریع و ضربتی به تولید رسید . هر چند من انتظار داشتم به عنوان نویسنده در تمام مراحل تولید حضور داشته باشم اما به دلایلی که برایم روشن نبود ، هستی اینگونه نمی خواست . ارتباط معمولی که باید میان نویسنده و کارگردان وجود داشته باشد ، برای من اتفاق نیفتاد . موضوع برایم قابل قبول نبود ، اما نتوانستم هستی را متقاعد سازم .

 واقعیت این بود که هستی احساس واقعی مرا درک نمی کرد . او نمی فهمید من بیش از آن که در پی ورود به  بازار حرفه ای و کسب درآمد باشم ، تشنه اعتبار و شهرت هستم .

ارتباط من با هستی و شرکتش مدتی قطع شد تا سرانجام فیلم به اکران رسید و اینجا بود که من ضربه ای سهمگین و ویرانگر را تجربه کردم .

نه نام نویسنده فیلم ، اسم من بود و نه موضوع و محتوای فیلم دقیقا همان چیزی بود که من نوشته بودم . اسم من تنها در فهرست گروه مشاوران قرار داشت . مفهوم این اتفاق برای من ، خیانتی بزرگ و نابخشودنی بود . خیانتی که مستقیم و بی واسطه ،  شخص هستی ، مسئول آن محسوب می شد . خیانتی شرم آور و غیر قابل تحمل . اما کوچکترین نشانه ای از شرمندگی در هستی دیده نمی شد .

کنترلم را از دست داده بودم . برخوردم با هستی تند و خشمگین بود . آن قدر عصبانی بودم که انگار تمام ناکامیها و درماندگی های زندگیم را از  هستی طلب می کردم . در حالیکه او کاملا آرام و حرفه ای پاسخم را می داد . انگار اصلا اتفاق مهمی نیفتاده است . می گفت که این روال  ساده و قانون بدیهی کار است . نویسنده ای که باید طرح اولیه داستان فیلم را تهیه کند ، بهتر است  فکر کند او وظیفه نگارش  و ارائه طرح نهایی را بر عهده دارد .  این فرض که طرح او دیگر مورد بازنگری و اصلاح قرار نخواهد گرفت ،  باعث می شود پرداخته ترین و آماده ترین کار ممکن را آماده کند . اما همیشه طرح اولیه باید مورد یک بازسازی و بازنگری کاملا حرفه ای قرار گیرد . اینجاست که نویسنده  اصلی و نهایی ، مسئولیت را بر عهده می گیرد و شرکت های معتبر فیلمسازی معمولا این کار را بر عهده نویسندگان معتبر حرفه ای و باسابقه تر می گذارند . اغلب فیلمهای تولیدی تابع همین قانون و روال جاری هستند . یک ذهن خلاق و پرانرژی وظیفه ارائه طرح اولیه را بر عهده دارد و یک قلم حرفه ای ، معتبر و باسابقه مسئولیت تهیه طرح نهایی و اجرایی را انجام می دهد .

در این پروژه نیز من طراح اولیه بودم و نویسنده اصلی باز هم قلمی حرفه ای تر و معتبرتر از قلم من بود . در واقع هستی ، اصول حرفه ای کار را به شکلی شایسته رعایت کرده بود . کار را با کیفیتی از من خواسته بود تا تصور کنم من نویسنده  اصلی و نهایی طرح می باشم . این یک دروغ حرفه‌ای و استاندارد بود . دروغی ساده ،‌ اما ویرانگر که شالوده وجودی مرا منهدم کرد .  این اتفاق  معمولی ، در جریان تولید اغلب فیلمها شکل می گرفت و هیچ کس هم آن را خیانت نمی دانست . اما چنین خیانتی ، کافی بود تا ضربه نهایی را به من وارد کند . ضربه ای بسیار سختتر و سهمگین تر از ناکامیهای گذشته که این بار تاب تحملش را نداشتم .

گرچه دیگران شرکت در چنین پروژه ای را موفقیتی بزرگ در زندگی حرفه ایم می دانستند ، گرچه دستمزدی که هستی به من پرداخت کرده بود واقعا بیشتر از حد متعارف چنین کارهایی بود، گرچه هستی مشتاق بود تا همکاری ما ادامه پیدا کند و گرچه واکنشها و برخوردهای دوستانه و مهربان هستی با من ملایم تر از چهارچوب حرفه ای کار به نظر می رسید ، اما باز من نمی توانستم چنین خیانتی را تحمل کنم . خیانتی که هستی _ تنها کسی که نمی باید _ در حقم انجام داده بود .

این ضربه مهلک ، روحم را فلج کرد  ، تلاشهای معنی دار هستی برای کمک به من بی فایده بود . رویایی بزرگ عقیم مانده و مسیر طلایی به بن رسیده بود و من آرزوهایم را باخته می دیدم .

 شاید احساسی موازی و نهفته و بی پاسخ مانده ، این درماندگی را تشدید می کرد . من نتوانسته بودم کوچکترین نشانه ای از شیفتگیم نسبت به هستی را ابراز کنم .

نقطه عطف موعودی که قرار بود مسیر زندگیم را دگرگون کند ، بالاخره فرا رسید . سرانجام  تسلیم شدم . در این کمال درماندگی  فهمیدم ، تمام رویاهای دوردست و طلایی را باخته ام ، باور کردم امیدها و آرزوهایم موهومی بوده و پذیرفتم که سرانجام تمام آن اشتیاقها و عطشها ، ‌کارمند ساده و پیش پا افتاده سازمانی بود که باید مطیع دستورات و هماهنگ با سفارشات باشد .

قلمم جادویی نبود ، تنها ابزار ساده ای بود برای امرار معاش . موظف به تعهداتی بودم تا حقوق  ماهیانه را دریافت کنم ،‌ فقط همین .

این چنین شد که بی رحم و سنگدل عشق ‌آتشینم به آفرینش و هنر را اعدام کردم و در اسارتی تاریک و کاملا  تسلیم ، به بیهودگی و روزمرگی دردناک زندگی تن سپردم .

اوضاع زندگیم به تدریج روال نزولی به خود گرفت . دیگر  بیهوده و ناامید وسرگردان و بی هیجان می‌نوشتم .به این سبک قلمم بسیار ناکارآمد و به درد نخور شده بود .  قلمی که به  پشتوانه آن عشق و انرژی تمام نشدنی  جادویی نشد ، بی جادو ، حتی در حد یک قلم ساده و پیش پا افتاده هم نبود . به این ترتیب  پس رفتها و نارضایتی ها آغاز شد . هر روز اعتبارم کم رنگ تر از دیروز می شد . رئیس اداره از بی نظمی ها ، بی انگیزگی ها و سستی هایم  به ستوه آمد . دیگر قادر نبودم حتی نقش یک کارمند ساده و معمولی را بازی کنم . آن قدر بد بازی کردم تا سرانجام فرصتم محدود به پوشه های آبی ،  نارنجی و صورتی شد . فرصتی که آن را نیز از دست دادم تا سرانجام اخراج شدم .

                      *******************************************

 

نوشتن فصل اول ،‌ ساده بود . مرور تمام خاطراتی که به روشنی می توانستم آنها را درک کنم  تمام آن شوقها و اشتیاقها ، عشقها و رویاها ، یاسها و دردها و ناکامیها و باختنهایی که پازل سردرگم و نامفهوم زندگیم را  سازماندهی کرده بودند .

طرح زندگی امروز ، کوچکترین شباهتی به رویاهای طلاییم نداشت . هویتی که اکنون به تحمیل واقعیتهای موجود باید باور می کردم ، هم شکل بازنده بزرگی بود که تمام رویاها و‌آرزوهای جادوئیش را باخته است .

 سالهایی پر از بیم و امید ، پر از عشق و رویا ، پر از تلاش و اشتیاق به سرانجامهایی محکوم بودند که همه نرسیدن و نیافتن بود . این سالها و این دقایق طرح دنیایی را برایم نقش می زدند که تا امروز در آن زیسته بودم .  در چنین دنیایی تا کنون تجربه زندگی را برگزار کرده بودم . دنیایی که در او مسیرها همگی غیر قابل پیش بینی  ، تضمینها همه نامعتبر ، امیدها جملگی و هم آلود و سرانجامها همه به ناکامی می رسیدند . این دنیا ناکامی زندگی را به تمامی برایم مفهوم کرده بود .

 فصل اول آماده بود تا تحویل دکتر بدهم ، این فصل  تعریف دنیای من بود . دنیایی که تا امروز در آن دویدم ، امید بستم ، نرسیدم ، ناامید شدم و خسته شدم .

دنیایی که متعلق به من بود . گرچه نخواسته بودم ، در چنین دنیایی زندگی کنم . دنیایی که به دردم نمی خورد .  قوانین این دنیا از من حمایت نکردند . معادلاتش مرا به رویاهایم  نرساندند . قوانین این دنیا ، تعهدی به آرزوها و رویاهایم نداشتند و تحت حکومت نظام ها و معادلاتش ، من نتوانستم زندگی را آن گونه که می خواهم برگزار کنم .

براستی ساختار دنیایم چگونه بود که مرا محکوم به ناکامی و باختن می کرد . چرا ساختارش درکی از آرزوها و رویاهایم نداشت . چرا معادلاتش ، تعهدی به استحقاقها و شایستگی هایم نداشت . چرا نظامش ‌با نظام وجودی من هماهنگ نبود . اگر من خالق دنیایم بودم ، اگر من زندگی در این «دنیا» را برگزیده بودم ، اگر در میان تمام انتخابها و دنیاهای مجازی دیگر ، خودم ، چنین دنیایی را برای مجال زندگی انتخاب کرده ، باور کرده و ایمان آورده بودم ، چرا این قدر بد و ناسازگار و ناشایست انتخاب کرده  ، باور کرده و ایمان آورده بودم . من متفاوت بودم و تفاوتم را در ناسازگاری با هنجارهایی که به سازش دعوتم می کردند ، ثابت کرده بودم ولی «دنیایم» ارزشی برای این تفاوت قایل نبود .

 من مصمم بودم و بی پروا می خواستم اراده ام را بر جبر محیط تحمیل کنم . ولی «دنیایم» در این نبرد حمایتم نکرد .

من عاشق بودم و تمام دارائیم را هزینه این عشق کرده بودم . ولی «دنیایم» وزنی به این عشق نداد . من تا آخرین نفس دویدم . ولی «دنیایم» نفس نفس زدنهایم را نشنید . به رویاهایم نرسیدم و مجبور به اعدام آنها شدم . چون «دنیایم» آن همه عشق و اراده و خواسته و تلاش را به عنوان دلایل کافی برای لیاقت به رسمیت نشناخت و ناروا محکوم به بی لیاقتی شدم . این تفسیر دنیای من بود . دنیای اول .

                *******************************************

 

دکتر فصل اول را خوانده بود . نگاهی سرد و آرام به من انداخت و گفت :

-         عالیست . بدون نقص می تواند مختصات دنیای اول را تعریف کند .

-         مقصود شما از دنیای اول چیست؟

-     جنس دنیایی که اکثریت انسانها مالک آن هستند ، جنس مشترکی است . یعنی اکثریت ، در دنیاهایی زندگی می کنند که قوانین و اصول  مشابهی دارند . من به این دنیای ابتدایی  که اغلب انسانها تمام طول و عرض زندگی خویش را در آن برگزار می کنند ، دنیای اول می‌‌گویم . دنیای بدی نیست ولی قوانین و معادلاتش ساده و پیش پا افتاده اند . برتر و جادویی نیستند . همانطور که اکثریت انسانها ساده و پیش پا افتاده زندگی می کنند و نمی توانند زندگی برتر و جادویی را تجربه کنند .

-         اگر قوانین و معادلات دنیای اکثریت مشابه و مشترک است پس چرا گروهی کامیابند و گروهی دیگر ناکام . به نظر می رسد این دنیا پر هرج و مرج و بی قانون است ، یا اینکه قوانینش ناعادلانه و غیر قابل تخمین و پیش بینی هستند . شاید بتوان گفت اصلا در دنیای اول قانونی وجود ندارد .

-      چرا ، قطعا دنیای اول هم مثل تمام دنیاهای مجازی دیگر تابع قوانین و ضوابط مشخصی  هست و تمام حرکات و دست آوردهای تو در چهارچوب این معادلات قابل تحلیل و ارزیابی است .

-         پس حتما این قانونها و ضوابط بسیار چرند و ناعادلانه و احمقانه هستند .

-         آیا توانستی این قوانین را بفهمی؟

-         نه . ولی هر چه هست قانون درد و رنج و ناکامی و ناامیدی است .

-         و شاید لذت و کامیابی و پیروزی و موفقیت .

-         رنج و ناکامی برای چه کسانی و خوشی و کامیابی برای چه دسته ای .

-         چندان روشن و مشخص نیست .

-          معلوم نیست؟

-         شاید رنج و شاید لذت . شاید ‌کامیابی و شاید ناکامی .

-         شاید؟

-         بله شاید . «شاید» عبارتیست که در ابتدای تمام قوانین این دنیا حضور دارد .

-          اصلا نمی فهمم . قانونی که با شاید شروع شود که دیگر قانون نیست .

-         چرا هست . هر چه که باور کنی و به آن مومن شوی ، می تواند قانون دنیای تو باشد .

-         من کی خواستم به« شایدها » ایمان بیاورم تا قانون ‌«شاید» قانون دنیایم باشد؟

دکتر تکه کاغذ بزرگی را همراه با یک قلم روبرویم گذاشت .

-         نقشه دنیایت را برایم بکش .

با تعجب نگاهش کردم . مقصودش را نفهمیدم .

-      بگذار کمکت کنم . فرض کن مساحت این کاغذ سفید  ، محوطه کامل دنیای توست . در این محوطه چه می بینی . آنها را یکی یکی برایم بکش .

هنوز متوجه  منظورش نشده بودم . دستی به شانه ام زد و گفت :

-         شروع کن . خیلی ساده است . در مرکز نقشه دنیای تو یک موجود محوری و مرکزی وجود دارد . او را می بینی؟

-         در مرکز نقشه دنیایم؟

-         دقیقا .

-         احتمالا خودم هستم .

-         بدیهی است . در مرکز نقشه دنیای تو ، موجودی محوریست که تو هستی . او را چگونه  تعریف می کنی؟

-         خوب من مشخصاتی مخصوص به خودم دارم .

-         هویت و ماهیتی که می تواند تو را تعریف کند و متمایز از سایر اجزاء بی نهایت حاضر در این نقشه ، وجود انحصاری تو را معرفی کند . هویت و ماهیتی انحصاری ، مربوط به تو ، یعنی  ....

-         خوب من یک انسان هستم ، متمایز از میلیاردها جزء دیگر ، یک مرد هستم متمایز از دسته دوم انسانها .

-         یک ایرانی ، یک مسلمان ، یک شهرستانی ، یک کارمند ، یک هنرمند و ....

-         مشخصاتی که باید هویت و ماهیتی انحصاری را برای من تعریف کنند .

دکتر دایره کوچکی را دور نقطه مرکزی صفحه کشید و ادامه داد :

-      همراه این موجود محوری ، همواره الزامات خاصی است که از اجزاء تفکیک ناپذیر او به شمار می آیند . مثل خصوصیات اخلاقی و شخصیتی ، مثل مهارتها و قابلیتها ، مثل هوش ، ‌استعداد ، تحصیلات ، قدرت برقراری ارتباط ، ثروت و اعتبار و ....

-         منظورتان را می فهمم .

سپس دایره ای بزرگتر دور دایره اول کشید و ادامه داد :

-         حالا  بیا کمی از این موجود محوری فاصله بگیریم تا کم کم نقشه دنیایت را کاملتر کنیم . اطراف  او دیگر چه  اجزایی حاضر هستند .

-         تمام چیزهایی که به نحوی با من مرتبطند .

-         آفرین . آنها را دو دسته می کنیم .  انسانهای مرتبط و اشیاء مرتبط .

-      انسانهای مرتبط مثل خانواده ام ، دوستانم ، آشنایان و هر انسانی که به نحوی با من مرتبط  است و اشیاء مرتبط ‌، شامل تمام اشیائی که یا تحت مالکیت من قرار دارند ، یا به نحوی مورد بهره برداری مستقیم من قرار می گیرند .

-      و سر انجام بخش گسترده و بی نهایت این نقشه ، شامل میلیاردها انسان غیر مرتبط و میلیاردها شی غیر مرتبط حاضر در نقشه دنیای توست . انسانها و اشیایی که به تو ارتباطی ندارند ، اما در نقشه دنیای تو حاضرند و تحت شرایطی می توانند به تو نزدیکتر شوند و جزء انسانهای مرتبط یا اشیاء مرتبط قرار گیرند .

-         خوب ، اینکه خیلی ساده و روشن است . دنیای همه انسانها شامل چنین نقشه ایست .

-         ولی اجزاء حاضر در نقشه اختصاصی دنیای هر انسانی با انسان دیگر متفاوت است .

-         البته .

-         چرا ؟

سوالش غافلگیرم کرد . چرا نقشه دنیای من باید شامل چنین کیفیت ، از چنین اجزایی باشد؟

-         حقیقت تعیین کننده قوانین دنیای تو ، در کیفیت پاسخ به همین «چرا» شکل می گیرد .

«چرا» یی که مجبوری پاسخی را برایش باور کنی .

-         متوجه نمی شوم .

-      چرا آن موجود محوری حاضر در نقشه ، این چنین و در این بعد زمانی و مکانی شکل گرفت؟چرا نطفه وجود تو جایی دیگر و در زمانی دیگر حادث نشد؟ چرا تو صاحب چنین مشخصاتی هستی؟ چرا مردی و زن نشدی؟ چرا مسلمانی و بودایی نشدی؟ چرا این پدر و مادر؟ چرا این خانواده؟ چرا این دوستان؟ چرا این اقوام ، این آشنایان؟ چرا این اشیاء مرتبط ، این منزل ، این اتومبیل ، این حساب بانکی ، این شغل ‌، این اعتبار؟ چرا نقشه زندگی تو این شکلی است؟ چرا  نقشه زندگی تو با من فرق دارد؟چرا چیدمان 

 

 


چنین اجزایی با این کیفیت طرح نقشه دنیای تو را  کامل کرده اند؟ تو باید و مجبوری در عمق باورها و ایمانت پاسخی را برای این سوالها پیدا کنی . ناخودآگاه ذهن تو تحمل این خلاء را ندارد . حتما با پاسخی باید پر شود . پاسخی که ایمان تو بتواند آن را باور کند و کیفیت این پاسخ کلیدی و تعیین کننده مبنای تفسیر دنیای تو می شود و روح قوانین حاکم بر دنیایت را طراحی می کند .

-         من تا به حال چندان به چنین سوالهایی فکر نکرده ام .

-      بدون تردید تو پاسخی برای این سوالها یافته ای . بهتر است بگویم این سوالها در ناخودآگاه باورهایت بی جواب نمانده اند . باید کندوکاو کنی و ایمانهای ناخودآگاهت را بگردی تا ببینی دنیایت را چگونه تفسیر کرده ای و تفسیرها چگونه قانون دنیای تو شده اند.

-         پاسخ سختی است .

اتفاقا تو و اکثریتی که جنس دنیایتان از جنس «دنیای اول» است ، خیلی راحت و پیش پا افتاده  به این سوالها جواب داده اید و ایمان  قلبی شما به آن مومن گردیده است .

-         یعنی نقطه مشترک اکثریتی که جنس دنیایشان «دنیای اول» است ، کیفیت پاسخ به همین سوالات است؟

-    دقیقا . اکثریتی که دنیایشان در پایه «دنیای اول» است ، نظام باورها و ایمان ناخودآگاهشان،  نمی تواند بپذیرد ‌، شکل گیری چیدمانی از این اجزاء به عنوان نقشه زندگی ایشان ، طبق یک نظام علت و معلولی دقیق ، حساب شده و بدون سردرگمی اجرا گردیده است . ایمان ناخودآگاه دنیای اولیها  باور ندارد حضور هر جزئی کوچک یا بزرگ در نقشه زندگی ، قطعا بنا به دلایل و علتهایی مشخص و تثبیت شده اتفاق افتاده است . دلیلها و علتها اگر تغییر می کردند یا تغییر کنند ، نقشه دنیای آنها هم دگرگون خواهد شد .

-         مقصود شما این است که «دنیای اولیها» ناخودآگاه ایمان دارند ،‌ نقشه زندگی آنها شانسی و تصادفی است .

-       بله . نقشه دنیای من با نقشه دنیای تو متفاوت است . ماهیت و هویت من با ماهیت و هویت  تو فرق می کند . الزامات و مشخصات من از جنس الزامات و مشخصات تو نیست . انسانها و اشیاء مرتبط در نقشه دنیای من همانهایی نیستند که در نقشه دنیای تو حضور دارند . چرا نقشه زندگی ما با هم متفاوت است . چرا کیفیت زندگی ما با هم فرق دارد . دنیای اولیها  باور کرده اند و ناخودآگاه ایمان دارند مسبب اصلی چنین تفاوتهایی نظامی غیر قابل کنترل و برخاسته از تصادف و اقبال است . شاید نطفه تو به جای آنجا و در آن زمان ، در مکانی دیگر و در زمانی دیگر شکل می گرفت . شاید پدر و مادری دیگر ، شاید خانواده‌ای دیگر ، شاید تحصیلاتی دیگر ، شاید محیطی دیگر ، شاید هوش و استعدادی دیگر ]، شاید اتفاقاتی دیگر ، شاید نتایجی دیگر ، شاید ، ‌شاید ، شاید و دیگر ، دیگر ، دیگر و تمام این احتمالات گیج و غیر قابل کنترل مبنای ایمان و باور دنیای اولیهاست و دقیقا همین شایدها و دیگرها ، مبنای قوانین حاکم بر دنیای آنها و زندگی آنها هستند .

-      یعنی ‌آن زمان که ایمان و باور قلبی و ناخودآگاه من مومن شد که شاید ثروت و شاید هم فقر ، شاید کامیابی و شاید هم شکست ، شاید لذت و شاید هم رنج ، آنگاه قوانینی که باید مسیر حرکت مرا در تک تک گامهای زندگیم  هدایت کنند هم ، لزوما با همین شایدها  آغاز می شوند . شاید ثروت و شاید هم فقر . شاید کامیابی و شاید هم شکست . شاید لذت و شاید هم رنج .

-     این همان حقیقت بزرگ و تکان دهنده ساختار زندگی انسان است . باورها و ایمان قلبی تو نقشه دنیایت را تفسیر می کنند و همین تفسیر دلخواه ، قانون می شود . قانونی که بر تک تک اجزاء زندگیت حکومت خواهد کرد . باور تو نقشه زندگی را ترکیبی از احتمالات گیج و غیر قابل پیش بینی شایدها می داند و همین شایدها قانون زندگی تو می شوند . شاید بشود و شاید نشود . و آنجا که هر قانونی لزوما با «شاید» شروع شود  پیش بینی محکم و تضمین معتبری در میان نخواهد بود .

-         چرا اکثریت انسانها محکوم به درک دنیای اول هستند .

-     این طبیعت قانون نظام خلقت است . مخصوص به انسان . نظامی که باید اکثریتی ساده و اقلیتی برتر را از هم جدا کند . همواره زندگی برتر در دسترس اقلیتی برتر است و زندگی ساده موهبت عام اکثریت ساده . اقلیتی برتر می توانند جادوی برتر را درک کنند و قرار نیست اکثریت هم جادویی زندگی کنند .

-         پس این اقلیت برتر هستند که می توانند پاسخی برتر را برای آن «چرا» های تعیین کننده پیدا کنند .

-      پاسخهای برتر یافتنی نیستند . پاسخ برتر ، جوابی است که نایافته بتوانی به آن ایمان بیاوری. از آنجا که  قدرت ادراک ریاضی ذهن انسان محدود است و او توان درک و تحلیل بازه وسیعی از حقایق نظام هستی را ندارد . بنابراین از تحلیل و استنتاج بسیاری از چراهایی که برایت گفتم عاجز است . نمی تواند به طور ریاضی اثبات نماید که چرا واقعا چرا این منم و کس دیگری نشدم؟ چرا اینجا و نه جایی دیگر؟ چرا الان و نه زمانی دیگر؟ چرا اینگونه و نه‌آنگونه؟ دسته وسیعی از این چراها شامل زیراهایی هستند که توان و گنجایش تصرف محدوده ادراک ریاضی ذهن را ندارند . انسان اکثریت ، زمانی که ذهن را ناتوان از تحلیل  چنین چراهایی می یابد ، با توجیه شاید ، شانس و تصادف و یا مشیتی سردرگم و غیر قابل کنترل ، خلاء سهمگین این چراها را پر می کند و قانع می شود . این قناعت پیش پا افتاده و ساده مبنای ایمانی درونی و  پایدار می گردد  . ایمانی که قوانین حاکم بر زندگیش را تعریف می کند . اما انسان برتر قانع نمی شود و تنها درک پاسخهای برتر قادر است خلاء او را پر کند . پاسخهای برتری که خالق  قوانینی برتر و جادویی مخصوص به دنیایی دیگر و جادویی تر هستند .

               ****************************************

پذیرش باوری که دکتر نشانم می داد ، اصلا ساده  نبود . سعی می کردم این حقیقت سنگین را درک کنم . حقیقتی بدیع و تکان دهنده . حقیقتی که می توانست فرمول بازی زندگیم را دگرگون کند . با تمام وجود سعی می کردم با این باورهای حیرت انگیز ارتباط برقرار کنم .

به خاطرات سالیان گذشته بازگشتم . سعی کردم تمام آنچه که انجام داده  ،‌کاشته  و برداشت کرده بودم را با قوانین حاکم بر دنیای اول تحلیل کنم ، تا شاید از قواعد بازی که تاکنون  سرگرم آن  بوده ام سر در آورم .

زمانی در وجودم عشق به هنر و‌ آفرینش را کشف کردم . و با تمام وجود سرسپرده این عشق شدم .  رویایی در ذهنم خلق شد که به‌آن ایمان آوردم . آنچنان که افسانه زندگیم تبدیل به واقعی ترین  حقیقت وجودم شد . همه دانسته هایم را خرج این افسانه کردم و تمام ابعاد زندگیم هم قواره افسانه ام شد . نتیجه عالی بود . موفقیتها و کامیابیهای دور دست ، هر لحظه نزدیک و نزدیکتر شدند . در رشته مورد علاقه ام وارد دانشگاه شدم . تحصیلاتم با بهترین کیفیت ممکن انجام شد ، تا آن زمان که موقع حضور رویاها در واقعیت زندگی فرا رسید .

درست در همین مقطع نتیجه گیری و تبدیل رویا به حقیقت در مواجهه با موانع و مشکلات زمین گیر شدم . به تدریج رویاهایم را باختم و در نهایت عشقم را اعدام کردم .

آ یا براستی من به «محکوم به تحقق بودن آرزوهایم» ایمان داشتم؟ ایمانم چه وزنی داشت؟  آنجا که تناقض میان استاندارد رویاها و استاندارد دنیای واقعی آشکار شد ، ایمانم آن قدر توان داشت تا تناقضها را به یگانگی برساند؟

 آیا هرگز ناشناخته بودن مسیرها را دلیلی بر بیهوده انگاشتن رویاهایم تلقی نکرده بودم؟آیا آن زمان که پیش بینی ها و پیش داوریها غلط از آب در می آمد ، نفس حرکت و ذات اهدافم  را تخطئه نکرده بودم؟آیا هرگز  ناهمراهی شایدها و اگرها را بعنوان سند ناکامی به رسمیت نشناخته بودم؟

                       ****************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

-         دکتر من کاملا گیج  شده ام . نمی توانم افکارم را سازماندهی کنم .

لبخند  معنی داری زد .

-         توانستی قوانین دنیای اولت را درک کنی؟

-         نمی توانم آنها را پیدا کنم .

-         چرا؟

-      ببینید دکتر ، دنیایی تا امروز که تا امروز در آن بازی می کردم ،  به قول شما دنیای اول ما، خیلی بی قاعده و بی قانون است . به هر طرف  که نگاه می کنم ، فضایی مبهم و مه آلود را می بینم . در این دنیا «شاید» انسانی مصمم و بااراده طلب کند ، با قدرت و شایسته برای  خواسته اش تلاش کند و سرانجام به آرزویش برسد و شاید هم نرسد . از طرف دیگر  «شاید» در انسانی خواسته و طلبی جدی متولد نشود و او تلاشی شایسته و قدرتمند خرج خواسته‌اش ننماید و شگفت آنکه او هم شاید برسد و شاید نرسد . اصلا «شاید» نتیجه ارزشمند و طلایی بدون خواسته و تلاش نصیب انسانی شود . در این دنیا دائم باید بگوییم ‌«شاید» .

-         تبریک می گویم تو قانون دنیای اول را کشف کردی .

-         ولی دکتر ، جایی که هر احتمالی محتمل است ، قانونی وجود ندارد .

-         و این بی قانونی ، دقیقا اساس قانون پایدار دنیای اول است . همان  قانونی که زاییده ایمان و باور قلبی و ناخودآگاه اکثریت می باشد .

-      فکر می کنم درست از آن زمان که باور کردم ، قانونی وجود ندارد که موفقیتم را تضمین کند و مسیری قطعی و صد در صد به سمت خواسته ام نیست ، این باور قانون دنیایم شد و بازی من در چهارچوب این قانون بی قانون ادامه پیدا کرد .

-      در دنیای اول ، برای خلق هر اتفاق و شکل گیری هر نتیجه ای دو مسیر کاملا موازی و مستقل از هم وجود دارد . برآیند عملکرد هر دو مسیر ، در نهایت منجر به حادث شدن نتیجه ای می شود . مسیر نخست کاملا وابسته و تحت کنترل انسان است و این مسیر با شکل گیری خواسته و طلب آغاز می گردد . طلبی که هر قدر عمیق تر و جدی تر باشد احتمال نتیجه گیری بیشتر خواهد بود . در ادامه مسیر اول ، تلاش و کیفیت حرکت انسان  است که تعیین کننده می باشد و باز هم هر قدر تلاش استوارتر و حرکت شایسته باشد موفقیت محتمل تر خواهد بود . اما این تنها مسیر اول است . به موازات این مسیر ، واکنشها و فعل و انفعالاتی در یک مسیر مستقل و مجزا در جریان است و جریانات مسیر دوم کاملا خارج از کنترل انسان و تحت دخالت عواملی غیر قابل پیش بینی و ناشناخته است . آنچه که در مسیر دوم تعیین کننده نتیجه خواهد بود ، دیگر وابسته به خواست و تلاش انسان نیست و می تواند حامی یا مخالف اراده او جهت گیری نماید . نتیجه عملکرد این دو مسیر در نقطه نتیجه گیری تلاقی پیدا می کند و نتیجه نهایی خلق می شود : موفقیت یا شکست . با منطق استقلال این دو مسیر هر اتفاقی ممکن است . جریانات  مسیر دوم که خارج از کنترل انسان می باشد اجازه دارد تمام نتایج مسیر اول که محصول خواسته و تلاش انسان بوده را خنثی کرده و بر باد بدهد . اتفاقی که در جریان زندگی اکثریت ، بارها و بارها شاهد آن بوده و هستیم . همانطور که دخالت این عوامل گیج و مبهم ، در مسیر دوم می تواند به گونه ای ناعادلانه و ناشایسته ، نقشی را بازی کند تا انسانی که در مسیر اول خواسته و تلاشش به هیچ وجه درخور موفقیت نبوده ، شاهد نتیجه ای ارزنده و اتفاقی ارزشمند در زندگیش باشد .

در معادلات نامتوازن این دو مسیر ، شاید شاهد شکست و ناکامی انسانهایی قدرتمند و شایسته و متعالی باشی ، شاید نتایجی ارزنده و درخشان را دستاورد انسانهایی نالایق و کم ارزش ببینی ،   و البته شاید نتیجه و محصول تو هم وزن خواسته و تلاشت باشد و شاید هم نباشد .

این «شاید» ، قانون دنیای اول است ، قانونی که اکثریت خود وضع کننده آن بوده اند . آنها این گونه باور کردند ایمان آ‌وردند و خواستند تا در چنین چارچوبی بازی کنند .

-      و من در جستجوی دنیای دیگری هستم . می خواهم ادامه بازی  زندگی را در دنیایی دیگر و در چهارچوب  معادلات و قوانینی مطمئن تر تجربه کنم . دنیایی که تنها شامل یک مسیر  استاندارد باشد و دوگانگی و شاید در آن معنا نداشته باشد . می خواهم در مسیری حرکت کنم که تمام اجزایش وابسته به من و تحت کنترل اراده من باشد . دنیایی که احتمالی جز رسیدن  و کامیابی در آن قانون نباشد . دنیایی تا بتواند مرا تضمین کند .

-      من هم فکر می کنم ، اکنون وقت آن فرا رسیده است . تو توانستی حقیقت زندگی انسان را نگاه کنی . با واقعیت دنیاهای مجازی که حقیقت زندگی ما می شود ، آشنا شدی و زندگی در دنیای اول را تجربه کردی . دنیای اول را شناختی و قانونش را فهمیدی و مهمتر آن که  فهمیدی خود تو قانونگذاری . اکنون درک می کنی نتایج و کیفیت زندگی تو را تا به امروز چه نظامی رقم زده و حالا آماده جدا شدن از اکثریت شده ای . آماده ای تا دنیای اول را ترک کنی به اقلیت برتر بپیوندی . آماده ای تا دنیای تلاش و اقبال را فراموش نمایی و وارد دنیایی بدون تلاش و بی اقبال شوی . آماده ای تا مسیرهای موازی را در هم  ادغام کنی و وارد دنیایی شوی که در ‌آن تنها یک مسیر برای تو وجود دارد .‌آماده باش تا این ترک و حضور را تجربه کنی . آماده باش تا این مرگ و تولد را جشن بگیری . آماده زندگی جدید ، در دنیایی متفاوت باش . دنیای دوم ، دنیای «همراهی با سیستم» .

               *******************************************

 

 

 

زیباترین و باشکوهترین لحظات زندگیم فرا رسیده بود . در آستانه مرگ و تولدی دوباره قرار داشتم . باید جشن می گرفتم . باید به افتخار انسان بودنم جشن می گرفتم . باید به افتخار خلق دنیایی جدید جشن می گرفتم . باید به افتخار جادوی ملکوتی وجودم جشن می گرفتم . باید به افتخار هم جنس بودم با خداوند جشن می گرفتم  .............

                        ****************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم

 

 

دنیای دوم

 

 

دنیای سیستم و نرم افزار

 

 

-      شرط اول ورود ، آن است که تمام قوانینی که تا دیروز حاکم بر زندگیت بود را فراموش کنی و درک کنی که به دنیایی جدید منتقل می شوی . دنیایی متفاوت که قوانین و نظامهایش کاملا متفاوت با دنیای پیشین است و سرانجام اینجا همه چیز از جنس دیگری است . این فراموشی و یافتنی عظیم و حیرت انگیز است . چرا که یافته های جدید تو  در مقایسه با داشته های پیشین ، به شکلی تکان دهنده باورنکردنی به نظر هستند . بسیاری از روابط ، معادلات و پدیده های جدید از این پس در زاویه ادراکی دنیای اول به شدت غیر منطقی و دروغ به نظر می رسند . این غیر منطقی ها و دروغها تو را به چالش خواهند کشید و این چالش تا مدتها تو را گرفتار نوسان رفت و برگشت میان دنیای اول و دنیای دوم می نماید . به یاد داشته باش در حال کوچ از اکثریت ساده و پیش پا افتاده به اقلیت برتر و محدودتر هستی . تکوین این کوچ بزرگ و شکوهند مستلزم مقابله و تن ندادن به هنجارهای حاکم بر اکثریت است .

-         من آماده ایمان آوردن به حقایقی هستم که در دنیای اول دروغهایی شاخدار بودند .

-      و اما قانون اول ؛ دنیای دوم دقیقا یک « سیستم » است . سیستمی از پیش طراحی شده و دارای برنامه ریزی ثابت و مشخص . این قانون ساختار دنیایت را کاملا دگرگون خواهدکرد می‌توانی درک کنی زندگی کردن درون یک سیستم چه معنایی دارد؟

-         یعنی تمام اتفاقاتی که در این دنیا رخ می دهد ، مطابق با ضوابط و مسیرهایی یگانه و مشخص شکل می گیرند .

-       هر اتفاقی ، هر کنشی ، هر واکنشی ، هر پدیده ای و هر نتیجه ای بدون هیچ مورد استثناء ، دقیقا طبق معادله و نظامی خاص اتفاق می افتد . معادلاتی که قبلا در سیستم نصب شده اند. معادلاتی که ساختار سیستم را تشکیل می دهند . مسیرهایی کاملا ثابت و مشخص که همواره و بدون هیچ تخلفی باید نقطه  A را به B برسانند . در حالیکه هرگز متصور  نخواهد بود شرایطی که حتی برای یک استثناء ، نقطه A را اینبار  به  C برساند . این معادلات و مسیرهای ثابت و مشخص ، تک تک لحظات و موقعیتهای زندگی در دنیای دوم را شامل می شوند .

صبح که از درب خانه بیرون می آیی ، رفتگر محل سلام می کند .  فکر می کنی منظورش گرفتن انعام است . احساس ناخوشایندی پیدا می کنی و برخورد ملال آوری انجام می دهی . سوار اتومبیلت می شوی در راه راننده ای لاابالی  با یک تغییر مسیر ناگهانی تو را به خطر می اندازد . عصبانی می‌شوی . مادرت با تو تماس می گیرد . دلخور است آن هم بر سر موضوعی بی اهمیت و توقعی نابجا . تو فکر می کنی مهم نیست توقعش بجاست یا نابجا . رضایت خاطر مادر مهمتر است . از او دلجویی می کنی . در محیط کار می فهمی پروژه ات به خوبی جواب داده ، رئیس از دستت راضی است و پاداش می گیری . شب موقع بازگشت از محل کار در پمپ بنزین زرنگی به خرج می دهی ، نوبت را رعایت نمی کنی و حق دیگری را ضایع می کنی ، به خانه بر می گردی همسرت بد اخلاق است و بهانه گیری می کند . زندگی جهنم می شود و ..... زندگی در تسلسل چنین اتفاقاتی ادامه پیدا می کند .

دنیای تو یک سیستم است . در این سیستم تمام این اتفاقات مطابق با معادلاتی خاص طراحی و اجرا شده اند . معادلاتی که نقطه A را تنها و تنها به B رسانده اند . هر گاه ورودیها فرق کند ، بی درنگ نتیجه هم فرق خواهد کرد . همواره و تحت هر شرایطی ورودی  A به B منجر می شود ، اما اگر ورودی C فراهم شود آنگاه نتیجه D خواهد بود . معادلات همواره ثابت و بی تغییرند و این ورودیها هستند که می توانند تغییر کنند و نتایج را دگرگون سازند .

-         آیا اتفاقات منفصل زندگی ، با هم مرتبط هستند؟

-      و اما قانون دوم ، در دنیای دوم ، دنیای سیستم ، هر اتفاق و پدیده ای بر سایر اتفاقات و پدیده های جاری ، بی تردید تاثیرگذار است . به عبارت دیگر ، در این سیستم نتیجه به وجود آمده هر فرآیند می تواند ورودی شروع فرآیند جدیدی باشد . بنابراین هر اتفاقی را که تجربه می کنی ، کاملا نتیجه و برآیند اتفاقات و ماجراهای گذشته بوده است . هر حرکتی که انجام می دهی و هر تجربه ای را که پشت سر می گذاری بی تردید زمینه ساز و ورودی اتفاقات و تجربیات بعدی تو خواهد بود . این زنجیره کاملا سیستماتیک در طول زندگی تو همواره جاریست . بنابراین هیچ حادثه ، واکنش و حرکتی ، چه کوچک و پیش پا افتاده ، یا بزرگ و تاثیرگذار ، محدود به موقعیت مکانی و زمانی خاصی نیست . تمام تجربیات زندگی تو ، جاودانه و زنده هستند . چون در این زنجیره ، همیشه یکی از علتهای موجود خلق ماجراهای بعدی محسوب می شوند . بنابراین در دنیای دوم ، دنیای سیستم ، هر نوع تجربه ، حادثه و نتیجه ای که سر راه تو قرار می گیرد ، دقیقا ساخته و پرداخته علتهایی مشخص است . علتهایی که ریشه در تجربیات و واکنشهای قبلی تو دارند . اگر آن علتها و آن ماجراها با آن کیفیت وجود نداشتند ، قطعا تو اکنون این نتیجه را تجربه نمی کردی و اگر علتها تغییر کنند ، بی تردید نتیجه هم عوض  خواهد شد . و در این سیستم خارج از این چهارچوب هیچ اتفاقی رخ نمی دهد .

-         پس در دنیای دوم ، هر اتفاقی قابل تحلیل است و تصادف و بیهودگی مطلقا مفهوم ندارد .

-      قانون سوم ؛ منطق و مبنای معادلات حاکم بر این سیستم ، لزوما در حیطه ادراک ریاضی ذهن انسان نمی گنجد . پس همیشه نمی توانی با دو دو تا چهار تای ریاضی ذهن منطق  تمام اتفاقات جاری زندگی را آنالیز کنی . و نباید تلاش کنی تا تمام روابط علت و معلولی را تفسیر نمایی . وظیفه تو تنها درک و توانایی ارتباط برقرار کردن با این معادلات قدرتمند و پایدار است . شاید نتوانی تحلیل کنی چرا آن راننده بی موالات با آن حرکت ناشایست  جان تو را به خطر انداخت ولی می توانی درک کنی برخورد سرد با آن رفتگر می تواند یکی از ورودیهای این اتفاق باشد . شاید نتوانی اثبات کنی توفیقت در محیط کار دقیقا بر چه مبنایی بوده است ، اما می توانی درک کنی ، دلجویی از مادر یکی از ورودیهای موفقیت تو بوده است . قرار نیست ثابت کنی وقتی در پمپ بنزین به حقوق دیگران تجاوز می کنی ، ‌همسرت محیط خانه را غیر قابل تحمل خواهد کرد ، اما باید در این سیستم  بتوانی چنین ارتباطاتی را درک کنی .

-         بنابراین باید بپذیرم و سعی نکنم تا قوانین و معادلات جای این سیستم را کشف و تفسیر نمایم .

-      در دنیای دوم ، وظیفه و مسئولیت تو تحلیل و کشف معادلات حیرت انگیز نیست . تو تنها موظفی برای رسیدن به دلخواه ، خویش را به شایسته ترین شکل با آن معادلات و نرم افزارها هماهنگ کنی . این هماهنگی هنر برتریست که اصلا نیاز به احاطه و تسلط بر نظام ندارد . به جای تحلیل و شناخت به ایمان و اشتیاق نیاز داری . همراهی و هماهنگی با این معادلات قدرتمند ، مسیر مطمئن و تضمین شده را در اختیارت قرار خواهد داد . شناخت مسیر استاندارد تضمین شده ، یعنی قدرت هماهنگی با معادلات و نرم افزارها . مسیرهای مطمئن و استاندارد ، همواره وجود دارند . مسیرهایی که چهارچوب حرکت تو را مشخص می کنند . مسیرهایی که واکنشها و تصمیمهای تو را طراحی می کنند و مسیرهایی که بی تردید تو را به نتیجه رهنمون می شوند . بیش از آنکه نیاز به طراحی و خلاقیت داشته باشی،  محتاج همراهی و هماهنگی هستی . طراحی و نبوغ تو ، تنها باید خرج انطباق بهتر با مسیر شود . تو خالق هیچ مسیری نیستی . مسیرهای یگانه و استاندارد موجودند . وظیفه تو تنها و تنها همراهی و انطباق  با مسیر استاندارد و ویژه ات می باشد . انطباقی که موفقیت تو را تضمین می کند . برای تو ثروت شامل مسیری مشخص و استاندارد است . در امتداد این مسیر ، بی نیاز از تلاش و چنگ زدن ثروت نتیجه قطعی و محکوم به تحقق است . حتی نیازی به دویدن و خلاقیت هم نداری . تنها باید در مسیر یگانه و استاندارد گام برداری .  هر نوع کامیابی و آرزوی هر نتیجه ای در این سیستم شامل مسیری مشخص است . اگر مسیر را یافتی و گامهایت را با قدمگاههای آن تنظیم کردی ، از هر تلاش و کشف و نبوغی بی نیازی . تلاش و خلاقیت تو ، تنها در انطباق بهتر با مسیر ، کاربرد دارد وگرنه مزاحم و مختل کننده خواهد بود .

-      پس باید قوانین را درک کنم ، به ‌آنها احترام بگذارم و خویش را همراه و همگام مسیر کنم تا نتیجه برایم محکوم به تحقق باشد . اصلا مهم نیست ارزیابی و پیش بینی ذهن من درباره حرکتم چه حکمی را صادر می کند .

-     و اما قانون چهارم ، اینکه قوانین و نرم افزارهای سیستم کاملا بی شعور و تثبیت شده هستند. هر قانون ، هر معادله و هر نرم افزار آن زمان که ورودی لازم را دریافت کند ، عمل خواهد کرد و نتیجه تولید خواهد شد . این جریان کاملا بی شعور ، بی احساس ، اتوماتیک و ماشین وار انجام می پذیرد . هر معادله و هر نرم افزار ، برای هر شخصی با هر نیت و کیفیتی می تواند عمل کند . نرم افزار ، درک نمی کند تو آدم خوبی هستی یا بد . انسانی شایسته ای یا نالایق ، نیتت خیر است یا شر ، درکی از ماهیت وجود تو ندارد . معادلات و قوانین جاری در دنیای دوم ، نرم افزارهای کاملا بی شعور و اتوماتیک سیستم هستند . نرم افزارهایی که به محض دریافت کدهای فعال ساز ، عملیاتی خواهند شد و بی وقفه و بی تردید ، نتیجه قطعی را تولید خواهند نمود .

-      یعنی در دنیای دوم ، اگر فقر و بدبختی نتیجه زندگیم بود . من در مسیر نرم افزارها و معادلات تولید فقر و بدبختی قرار دارم . چه شایسته چنین فقر و نکبتی باشم یا نباشم . و اگر ثروت و کامیابی دستاوردهای زندگیم شد ، نرم افزارهای مولد ثروت و کامیابی در مسیر حرکتم روشن  شده اند . حتی اگر به واقع شایسته و در خور چنین نتیجه ای به نظر نرسم . نرم افزارهای عامل سیستم  دنیای دوم ، هر کدام می توانند در زندگی هر انسانی فعال شوند . محدودیت و تفاوت و تبعیضی وجود ندارد . مستقل از آنکه در ارزشیابی وجودی هر انسان ، شرافت و تعالی و شایستگی وجود داشته باشد یا پلیدی و شرارت .

-         پس این چهار قانون ، قوانین کلیدی و محوری دنیای دوم هستند . دنیای سیستم و نرم افزارها .

-     اکنون که با قوانین پایه ای دنیای دوم آشنا شدی ، وقت آن فرا رسیده که مسیر استاندارد تحقق خواسته ها و آرزوها را کشف کنیم ؛ «فرآیند جادویی تحقق اهداف» .

-         یگانه مسیری که در امتداد آن هر خواسته و آرزویی محکوم به تحقق است .

-      دقیقا . در چنین  مسیری ، غیر ممکن  کاملا نامفهوم می باشد . مسیری که راه مشخص بهره برداری شایسته و کامل تو را در سیستم دنیای دوم نشان خواهد داد . «فرآیند جادویی تحقق آرزو» ،  لزوما با خلق یک «طلب استاندارد» آغاز می شود . شکل گیری ، تولد و بلوغ چنین طلبی ، شرط اول و اجتناب ناپذیر آغاز این فرآیند است . پیش از شکل گیری و تکامل ‌«طلب استاندارد» ، «فرآیند جادویی تحقق آرزو» هرگز آغاز نخواهد شد .

-         منظور شما از «طلب استاندارد» چگونه خواستنی است؟

-      این طلب ، زمانی در طالب خلق شده و کامل می گردد که خواسته ، تمام ابعاد وجودی فرد را اشغال می کند . چنانکه هیچ تناقض و مغایرتی در ساختار وجودی انسان ، برای  مقابله با خواسته باقی نماند . زمانی که تمام برنامه ریزی های ساختار درونی و ناخودآگاه طالب ، به سمت طلب تنظیم شود ، و سرانجام زمانی که طالب ، خواسته اش را دیگر نه به عنوان یک آرزو و یا هدفی دور دست ، بلکه بعنوان بخشی از ماهیت و حقیقت موجود  خویش به رسمیت بشناسد .

-          از کجا باید بفهمیم خواسته و طلب ما به چنین درجه ای رسیده است؟

-      طلب تو زمانی بالغ و استاندارد می گردد که باور و ایمان  قلبی و ناخودآگاه تو دیگر هیچ  امکان یا انتخابی متفاوت با خواسته را درک نکند .  هنگامی «طلب استاندارد» ، «فرآیند جادویی تحقق آرزو» را فعال خواهد کرد که طالب خواسته اش را به شکل بخشی جدایی ناپذیر و حقیقی از وجود خویش باور کند . این کیفیت از طلب ، با خواسته ها و آرزوهای معمول اکثریت انسانها ، بسیار متفاوت است . تقریبا تمام انسانها طالب ثروت هستند و معدودند افرادی که واقعا از ثروت ، متنفر و فراری باشند . اما آدمها عموما در سه سطح مختلف خواستار ثروتند . سطح اول ، تنها شامل رویای ثروت است . یعنی اگر روزی یک گونی پول از آسمان سر راهم  افتاد و روی آن نوشته شده بود ؛ تقدیم به شما ، من هم زحمت می کشم آن را بر می دارم و ثروتمند می شوم . این واقعیت طلب ثروت برای  اکثریت انسانهاست . اما دسته ای محدودتر و اقلیتی کوچکتر در سطح دوم طالب ثروتند . اینها در کمین فرصتها نشسته اند . اگر فرصت مناسبی نصیبشان شود ، به شایستگی آن را درک کرده ، بهره برداری کرده و ثروتمند می شوند . تفاوت دسته دومی ها با دسته اولیها در این است که دسته اولیها فرصتها را نمی بینند و اگر دیدند خود را به ندیدن می‌زنند . زیرا برنامه ریزی درونی آنها دقیقا مخالف ثروتمند شدن است . سرانجام تنها اقلیتی بسیار محدود و کمیاب در سطح سوم طالب ثروتند . اینها خود را محکوم به ثروتمند شدن می دانند زیرا ثروت را به عنوان بخشی حقیقی و جدایی ناپذیر از هویت و ماهیت  خویش  باور کرده اند ، حتی اگر در واقعیت موجود از آن محروم باشند .  اینها حتی دیگر در انتظار فرصتها هم نیستند زیرا هر لحظه زندگی خویش را آبستن فرصتی مناسب باور کرده‌اند. «طلب استاندارد» ایمان آوردن به دروغی بزرگ است که اگر به آن ایمان بیاوری واقعی ترین حقیقت زندگی خواهد شد . تنها چنین طلبی و خواستنی می تواند «فرآیند  جادویی تحقق اهداف» را در سیستم دنیای دوم روشن کند .

-      پس نخستین گام از این فرایند آن است که آنچه را می خواهیم باور کنیم و به‌آن ایمان بیاوریم .  نه فقط بعنوان یک هدف و یا حتی آرزویی دست یافتنی ، بلکه به عنوان حقیقتی که حقیقت وجود ماست . واقعیتی محکوم به تحقق که می توان آن را در حالیکه  فاقد آن هستیم ، لمس کرد . ایمان به دروغی که راست ترین حقیقت زندگی باید باشد .

-      وارد دنیای دوم که شدی ، در یک سیستم مطلق زندگی می کنی . این سیستم در برابر تو یک نظام واکنشی خالص است . سیستم طوری برنامه ریزی شده ، تا در برابر هر کنش و پدیده ای ، واکنش و اتفاقی را دقیقا متناظر با آن انعکاس دهد . بنابراین زمانی که طلب استاندارد در انسانی متولد می شود  ، سیستم واکنشی ، موظف به پاسخگویی است . پاسخ متناظر سیستم ، ارائه مسیر است . یک مسیر قطعی ، مسلم و مطمئن که تنها یک مقصد دارد و آن تحقق آرزوست .

-         اینکه خیلی فوق العاده است . با خلق «طلب استاندارد» ، سیستم در برابرم موظف به  پاسخگویی است و این گونه مسیر رسیدن به آرزویم را پیدا خواهم کرد .

-       این تمام حقیقت فرایند نیست . سیستم ، مسیر را طبق قوانین و برنامه ریزی ساختار خویش در اختیارت خواهد گذاشت ، این قوانین عبارتند از :

1-    مسیر گام به گام به تو معرفی می شود و تا هر گام را برنداری ، گام بعدی برایت روشن نخواهد شد .

2-   مسیر بطور واضح و روشن در اختیارت قرار نخواهد گرفت ، بلکه علائم و نشانه هایی مامور راهنمایی تو هستند . برای درک مسیر باید قدرت برقراری ارتباط با نشانه ها را پیدا کنی .

3-   مسیر استاندارد سیستم ، لزوما مطابق با استاندارد درک ذهن تو نیست . حتما همانی نخواهد بود که انتظارش را داشتی و پیش بینی کرده بودی . چه بسا مسیر سیستم ، در جهتی کاملا  خلاف تحلیل شعور آگاه تو باشد .

-      عجب پس در «فرآیند جادویی تحقق آرزو» تمام مسئولیت من ، خلق «طلب استاندارد»  نیست . همراهی با مسیر هم ، مسئولیتی حساس و توانمندی کلیدی محسوب می شود .

-      توانایی ، قدرت ، نبوغ ، خلاقیت ، پشتکار ، ذکاوت ،  علم ، آگاهی و استواری تو ، تنها و تنها برای درک نشانه ها و برقراری ارتباط با راهنمای درون باید خرج شود . جز این تو به هیچ نبوغ و توانایی و علمی برای طراحی مسیر و تدارک گامهایت نیاز نداری . اصلا وظیفه تو طراحی نیست . راه وجود دارد و یکی است . تنها تو موظف به همراهی خالص و مطلق هستی . تمام شایستگی خویش را باید در کیفیت این همراهی نشان دهی ، همراهی با مسیری که یگانه و استاندارد است . توانمندی برتر ، توان همراهی شایسته  با کمترین انحراف است نه توان طراحی و آفرینش .

-         با چنین همراهی و انطباق شایسته ای ، بدون تردید به آرزوهایم خواهم رسید .

-         در این فرآیند ، ‌هنوز هم مسئولیت تو تمام نشده است . گام مهم دیگری باقی مانده ، مهم تر از دو مرحله طلب و همراهی .

-      یعنی پس از «طلب استاندارد» و «همراهی و انطباق» ، هنوز هم گام سومی بعنوان تعهد من در قبال سیستم ، در این فرایند باقی مانده است؟

-      در مرحله سوم ، سیستم برای تکمیل ورودیهای مورد نیاز است جهت اجرای کامل «فرآیند  جادویی تحقق آرزو» از تو می خواهد تا هم وزن خواسته و آرزویت شوی . این اضافه وزن ، وزن ایمان ، اعتماد و وفاداری تو در قبال ماهیت سیستم خواهد بود . در این گام  سیستم بستری پیش رویت خواهد گشود تا ایمان و اعتماد خویش را نشان دهی ، ثابت کرده و به عینیت برسانی .

-         چطور باید این کار را انجام دهم  .

-      سیستم شرایط لازم را برای این وزن گیری و سنگین شدن در اختیارت خواهد گذاشت و دقیقا به همین منظور تو را به چالش می کشد . شکستها ، یاسها ، ناگواریها ، در جا زدنها ، برگشتها و ناکامیها ،‌ همگی قالبهای مجازی هستند که در حقیقت واقعیت استاندارد مسیر رسیدن به آرزو محسوب نمی شوند . ولی در این ایستگاههای مجازی فرصت وزن گیری ایمان و اعتماد تو فراهم می شود . باید با چالشهایی جدی مواجه شوی که انگار همه چیز بیهوده و دروغ بود ، هیچ مسیر استانداردی درمیان نیست ، سیستمی در کار نیست ، دنیای دومی فراتر از دنیای اول وجود ندارد و حقیقتی بالاتر از درک محدود ریاضی ذهن وجود ندارد . در کشاکش با این چالشهاست که می توانی وزن بگیری و ایمان و اعتمادت بالغ شود . آن قدر سنگین می شوی تا هم وزن خواسته ات شوی . اکثریت قابل توجهی از اقلیت متولد شده در دنیای دوم در این مرحله می میرند و به دنیای اول باز می گردند . تا همچنان غربالگری اقلیت برتر و برگزیده ادامه پیدا کند .

-      حیرت انگیز است یعنی در فرایند جادویی تحقق آرزو ، هیچ شکست و ناکامی واقعیت ندارد . اینها فرصتهایی مجازی برای وزن گرفتن و ایمان من هستند؟

-      کاملا درست است . و در نهایت ، «فرآیند جادویی تحقق آرزو» در مرحله چهارم به مقصد می رسد . این مرحله دیگر هیچ ارتباطی با تو ندارد . گام چهارم منحصر به ساختار سیستم است . این مرحله شامل کیفیت اجرا و تحقق آرزوی توست که سیستم آن را اتوماتیک و طبق برنامه ریزی خویش  انجام خواهد داد . کیفیت درک آرزو ، زمان رسیدن به آن ، شکل دریافت هدف و موقعیت ایستادن در رویای حقیقت یافته ، در انحصار منطق سیستم بوده و مستقل از پیش بینی ها و انتظارات ذهن توست . تو در این مرحله هیچ دخالتی نداری . در این گام تنها و تنها یک شاهدی . شاهدی که ایستاده تا نمایش حقیقی شدن یک رویا را با طراحی کارگردانی ناشناس نظاره کند.

-         من آماده و بی قرارم تا تولد جدید و زندگی در دنیای دوم را تجربه کنم .

-       پیش از آن که زندگی در سیستم دنیای دوم را تجربه کنی ، باید نکته بسیار مهم و ناگفته‌ای را به تو بگویم . گرچه درک این موضوع پیش از تجربه زندگی در دنیای دوم ساده نیست . اینجا باید قانون پنجم دنیای سیستم را برایت بازگو کنم . چهار قانون قبلی  همگی مسیر کامیابی و پیشرفت  نامحدود تو را در دنیای دوم نشان می دادند . اما قانون پنجم محدودیتی بسیار مهم و تعیین کننده را برایت روشن می کند .

-          منظور شما این است که قانون پنجم بر خلاف چهار قانون قبلی می گوید ، دنیای دوم نمی‌تواند دنیای ایده ال و برتر انسان برتر باشد .

-      تا حدودی درست فهمیدی .گرچه قانون پنجم هم ادامه چهار قانون قبلی است . قانون پنجم بیان می کند ؛ سیستم امکان درک دقیق خواسته تو را ندارد . به عبارت دیگر سیستم برنامه ریزی ذاتی خویش را اجرا می کند و خارج از برنامه ریزی خویش وظیفه و تعهدی در قبال تو ندارد . آنچنان که سیستم ، «فرآیند جادویی تحقق آرزو» را به جریان می اندازد تا خواسته و رویای تو را به واقعیت برساند ، چیزی به جز عملیاتی شدن و واکنش ذاتی سیستم در برابر ورودی ها نیست . برای سیستم ورودیها معتبر است و مستقل از کدهای ورودی سیستم وجود تو را به رسمیت نمی شناسد . برای سیستم ورودیها تعیین کننده هستند . سیستم  به گونه ای برنامه ریزی شده که با دریافت کدهای ورودی ، وظایف و مسئولیتهای نرم افزارهای نتیجه ساز را انجام دهد و این وظیفه و مسئولیت ، کاملا ماشینی و بی شعور انجام می گیرد . نرم افزارها با دریافت کدها فعال شده، نتایج تولید می شوند و این نتایج کیفیت زندگی تو را تعیین می کنند .  خوشبختی یا بدبختی ، رضایت یا نارضایتی ، لذت یا رنج تفسیریست که تو برای نتایج تعبیر می کنی . نتایج زندگی تنها به صورت مطلق یک نتیجه هستند و نرم افزارها هرگز درک و توجهی به تفسیر و  ادراک تو ندارند .

-         کاملا  متوجهم .

-      فکر نمی کنم ، قانون پنجم را به خوبی درک کرده باشی . در تقابل این سیستم با ساختار وجودی انسان یک محدودیت بزرگ وجود دارد . محدودیتی که می تواند اقلیتی را در میان اقلیت ممتاز دنیای دوم متوقف سازد . آن گاه که این اقلیت در می یابند این موفقیتها و کامیابیهای عظیم و خیره کننده ، همانهایی نیست که خواسته بودند . آن زمان که ایستادن در قله ها نمی تواند آنها را قانع کند ، زیرا آن قله های بر عکس ، دره هایی دردناک در خواستگاه ایشان بوده اند . همه اینها به این خاطر است که ساختار حیرت انگیز وجود انسان برای سیستم دنیای دوم نامفهوم است . سیستم تنها کدهای محدودی را می فهمد و واکنش می دهد .

-         ممنون از راهنمایی شما .

آن قدر مشتاق و بی قرار بودم که چیزی از قانون پنجم نفهمیدم .

                        ***************************************


زمان بیکاریم زیاد طول نکشید . آرام و مومن به آینده ای مطمئن ، چندان در انتظار مسیرهای طلایی نماندم . درخواست تجدید نظر در حکم اخراجم مورد موافقت قرار نگرفت . گرچه رغبت چندانی هم برای بازگشت به سازمان  نداشتم . به هر حال برایم مسلم شد ، ادامه راه ، فراتر از کارمندی در سازمان خواهد بود .

پس از آن برخوردهای تند و خیره ، احتمال نمی دادم ، دیگر هستی سراغم را بگیرد . ولی باز هم سراغم آمد . این حرکت او دقیقا مخالف روحیه مغرور و بلند پروازش بود . دوباره مرا دعوت به همکاری کرد . خیلی ساده و معمولی ، انگار هیچ تنشی بین ما اتفاق نیفتاده بود . هستی در کارش یک حرفه ای تمام عیار به حساب می آمد . شم هنری و تجاری او همزمان عالی کار می‌کرد . اینکه چرا با تمام بدخلقی ها باز هم سراغم می آمد ، بی تردید به این دلیل بود که به دردش می خوردم . حتما فهمیده بود که قلم من چقدر می تواند برایش پولساز باشد . به هر حال من نمی خواستم جز این دلیلی را برای برخوردهای زیادی دوستانه هستی متصور شوم . هنوز همان مشکلات قدیمی در کانال ارتباط کاری من با هستی پابرجا بود . اصرار لجوجانه ای داشتم ، تا تمام حجم این ارتباط ، را کاری و صرفا حرفه ای ببینم . در حالیکه احساساتی نهفته اما قدرتمند در وجودم غیر از این حکم می کردند . این تناقض بزرگ میان گرایش فکری و منطقی با احساسات سرکوب شده ام ، همواره بار سنگینی را به من تحمیل می کرد .

دوست داشتم و اصرار داشتم باور کنم ، هستی همیشه مرا صرفا نویسنده ای دیده که به درد کارش می خورم . قلمی که جوهرش ، پول خوبی را خواهد رویاند . با لجاجت نمی خواستم نشانه ای یا قرینه ای را برای وجود وجه عاطفی در روابطمان باور کنم . در حالیکه قلبم در تلاشی  بیهوده گواهی می‌داد، حقیقت جز این است .

این چالشهای درونی همیشه باعث می شد ، روال کاری من با هستی در مسیر طبیعی پیش نرود .  هستی با من منصف و شاید سخاوتمند بود . فیلمی که طرح اولیه آن را من نوشته بودم ، فروش خوبی داشت .  علاوه بر مبلغ مورد توافق که قبلا پرداخت کرده بود ، پاداش قابل توجهی هم بابت فروش مناسب فیلم به من داد . پاداشی که فهمیدم تا حدودی خارج از قواعد حرفه ای پرداخت شده است.

مذاکره من و هستی برای کار جدید شروع شد . ساخت یک فیلم مهم و پرهزینه که شاید بزرگترین پروژه ای بود که آن شرکت تاکنون انجام داده بود . این بار دیگر نمی توانست از حقه حرفه ای کار قبلی استفاده کند . بنابراین از من خواست صرفا  طرح اولیه این داستان را تهیه کنم . درست نمی دانم به واسطه احساس قدرت و اطمینان جدیدی بود که در دنیای دوم در من فوران می کرد یا لجاجت برخاسته از احساس شیفتگی بی پاسخم نسبت به هستی ، هر چه بود ، برای قبول همکاری دوباره با او خیلی خیلی سخت گیری کردم . شرایطی سنگین و غیر حرفه ای را بی پروا  به او ابلاغ می کردم . انصافا خیلی مدارا کرد و تمام سعیش را به کار بست تا به توافق برسیم . اما شروط من غیر قابل توافق بود . هستی باید تمام مسئولیت نگارش فیلمنامه را به من می سپرد و همانند یک نویسنده معتبر حرفه ای مرا وارد این پروژه سنگین و پرهزینه می کرد . هر اصلاح و بازنگری لزوما باید با تائید و نظارت من انجام می گرفت و تمام حق و حقوق فیلمنامه باید متعلق به من می شد . شرایطی سخت تر و پیچیده تر از بستن قرارداد با یک نویسنده بزرگ و تمام عیار .

طبیعی بود که هستی تسلیم چنین شرایط ناموزونی نشود . گرچه واکنشهای او بسیار خفیف تر و ملایم تر از استانداردهایی بود که در شخصیت او سراغ داشتم . تا جایی که می شد مدارا کرد شاید مرا وادار به همکاری کند . اما من هیچ شباهتی به آن دانشجوی شهرستانی و خجالتی که در ترم سوم به سادگی مقهورش شده بود نداشتم . براستی جای ما با هم عوض شده بود . انعطافهای او مرا جدی تر و سخت گیرتر می کرد . همان قدر که روح اطمینان و اقتدار در من اوج گرفته بود ، ‌هستی آرامتر و متعادلتر از واقعیت خویش نشان می داد و من ایمان داشتم در هماهنگی باشکوهی باسیستم ، تحت هدایت نشانه ها پیش می روم .

 در نهایت به توافق نرسیدیم . با ابهت و بی تفاوتی نویسنده ای بزرگ ، پیشنهادش را رد کردم .  غافلگیری هستی از رفتارم ، قابل لمس بود . نشانه ها ، بوی عطش انتقامی به جا مانده را نشانم می‌دادند .

هنوز نویسنده ای بیکار بودم . اما مومن به مسیر استانداردی که در دنیای جدید ، گام به گام برایم روشن تر می شد .

پس از مدتی با مدیر یکی از مجلات سینمایی آشنا شدم . او قلم و سبک  نگارشم را بسیار می‌پسندید . مهران مقیمی ، 10 سالی از من بزرگتر بود و انسانی خود ساخته و موفق محسوب می‌شد . مهران وجوه مشترک بسیاری با من داشت . او هم متفاوت بود ، متفاوت نگاه می کرد ، متفاوت می اندیشید و متفاوت باور می کرد . او هم عاشق کارش بود و سختیها و دشواریهای سنگینی را برای رسیدن به آرزوهایش متحمل شده بود و سرانجام او هم بسیار بلندپرواز بود . مثل من و شاید بلندپروازتر از من . سقف آرزوهایش نامحدود بود و همواره نسبت به رویاهایش  احساس تعهد می کرد .

به جز دکتر رهنما ، مهران تنها کسی بود که فضای فکریم را درک می‌کرد . دنیای او شباهت بسیاری با دنیای من داشت . برای من که به ندرت به دیدن دکتر می‌رفتم، مهران تنها شخصی بود که می توانستم اسرار ذهنم را با او در میان بگذارم .

به تدریج دوستی پایدار و محکمی میان من و مهران برقرار شد . من هیچ گاه در دوست یابی انسانی موفق و جذاب به حساب نمی آمدم . اما شباهتها همواره کانالهای ارتباطی میان افراد را تقویت می کنند و شباهتها میان من و مهران آن قدر بود تا صمیمیتی عمیق را میان ما ایجاد کند .

مهران در کارش حرفه ای و منضبط بود و تمام تعهدات و برنامه هایش را جدی می گرفت . اما برخلاف هستی ، احساس می کردم ، وجه عاطفی موجود میان من و مهران روابط کاری ما را گسترش و عمق می دهد . به این ترتیب پس از دکتر رهنما و هستی ، مهران مقیمی سومین فرد مهم و دومین دوست جدی زندگیم محسوب می شد .

پس از مدتی به جز نگارش بخشهای مهمی از مجله او ، مسئولیتهای مختلفی را در اداره و مدیریت موسسه فرهنگی مهران بر عهده گرفتم . مهران یک فرصت طلب قهار و تیزهوش بود .

 به همین سبب برخلاف سایر نشریات رقیب ، موسسه فرهنگی و مجله هنری او بسیار گسترده و متنوع عمل می کرد و زمینه های کاری و درآمدزایی او بسیار فراتر از موسسات مشابه بود . از این رو حضور فعال و خلاق من در کنار مهران کمک موثر و تعیین کننده ای در پیشرفت فعالیتهای مختلف و گسترده او محسوب می شد . و به قول خودش ، حضور من تحولی را در بیزنس او به وجود‌آورد .

من هم از شرایط کار با مهران ، کاملا راضی بودم . هم آدم منصف و قدردانی بود و هم به نظریات و سیلقه ام کاملا احترام می گذاشت . درآمد خوبی داشتم و به نبوغ و استعدادم نیز بها داده می شد و کار در چنین فضایی برایم ایده ال بود .

مسیر پیشرفت روز به روز شایسته تر و زیباتر روبرویم گشوده می شد و من از چنین هماهنگی با سیستم واقعا لذت می بردم . نشانه ها گامهایم را به شایسته ترین شکل هدایت می کردند . موسسه من و مهران به سرعت پیشرفت می کرد و گسترش می یافت و این پیشرفتها در هر گام موفقیتها و اعتبار جدیدی را برایم همراه خود داشت .

 یکی از شاخه های فعالیت ما که با موفقیت چشمگیری همراه شد ، عرصه تبلیغات بود . استعداد و خلاقیت من از یک سو و مدیریت و شم تجاری مهران از سویی دیگر موجب شده بود در زمینه طراحی و اجرای تبلیغات تجاری مختلف ، موسسه ما به تدریج به وزنه ای مهم و معتبر تبدیل شود و سایر  فعالیتهای ما را تحت الشعاع خویش قرار دهد .

حضور ما در صنعت تبلیغات با چنان پیشرفت چشمگیری همراه شد که به تدریج کارهای دیگر را تعطیل کردیم و تمام تمرکز و انرژی خود را خرج این موضوع نمودیم و موسسه ما تبدیل به شرکتی معتبر و قدرتمند برای طراحی و اجرای تبلیغات مختلف گردید .

در این راه فراز و نشیبهای مختلفی را تجربه کردم . فشار بازار پرتنش و پررقابت را برای نخستین بار درک کردم . اما انتهای تمام آن شکستها و پیروزیها ، موفقیتها و ناکامیها و سودها و زیانها ، شکل گیری  نقطه عطفی مهم در زندگیم بود که مسیر حرکتم را دگرگون کرد .

سیستم داشت به خوبی عمل می کرد و من مهارت انطباق با نرم افزارهای قدرتمند سیستم را آموخته بودم . خلاقیت ، نبوغ و استعداد من سرانجام در این عرصه به بار نشست و من تبدیل شدم به یک شخصیت مهم و معتبر و صاحب سبک در زمینه ساخت و طراحی تیزرهای تبلیغاتی تلویزیونی ، رادیویی و حتی بیل بوردهای خیابانی . این هنر گران قیمت ، اعتبار و موفقیتی فزاینده را برایم به ارمغان آورد که در سایه آن ثروت و پیشرفتم ، جهشی رویایی را در پی داشت .

خالق سبکی بدیع ، جذاب و بسیار تاثیرگذار در ارائه تبلیغات شده بودم . سبکی متفاوت که مخاطب را جادو می کرد و صاحبان فرصت طلب و تیزهوش سرمایه ها ، به خوبی ارزش این هنر را درک می کردند . آنها دریافته بودند تضمین فروش ، سود کلان و جادوی نیاز آفرینی برای جامعه، همه فرصتهایی طلایی بودند که نبوغ و خلاقیت من کلیدشان را می شناخت .

کار موسسه ما  که دیگر تبلیغاتی بود نه هنری ، به جایی رسید که تولید کنندگان و سرمایه داران به خوبی می دانستند ، سپردن مسئولیت طراحی تبلیغات کالا و خدمات ایشان به موسسه ما ، برابر است با فروش موفقیت آمیز و سودهای کلان و طلایی . و این جادوی قدرتمند در انحصار ذهن توانمند و جادوگر من بود .

این حقیقت ، واقعیت موجود شراکت من و مهران را زیر سوال می برد . به نظر می رسید ، شراکت  ما دیگر انطباق با سیستم محسوب نمی شد و سیستم مرا به سمت گامهایی قدرتمندتر و جادویی تر هدایت می کرد . روابط میان من و مهران به تدریج به تیرگی گرایید . این نوع توقعات و انتظارات  جدید من بود که نفس شراکت ما را زیر سوال می برد . مهران به صراحت می گفت ، عوض شده‌ای . و من می دانستم که باید عوض شوم . برای بزرگتر شدن باید دگرگون شد . بزرگی و دگرگونی که ادامه انطباق من با مسیر استاندارد محسوب می شد . سیستمی که تعهد داشت هر روز  مرا بالاتر ببرد .

سخت گیریها ، بهانه جویی ها و توقعات من هر روز سخت تر از دیروز ادامه پیدا کرد تا جایی که مهران درک کرد دیگر مایل به ادامه راه  با او نیستم . این موضوع را صریح و روشن از من پرسید و من هم به سختی اما با صراحت به او پاسخ دادم که باید از هم جدا شویم .

دوستی میان من و مهران آن قدر عمیق بود که این ضربه عاطفی را احساس کنم . اما در سرسپردگی کامل به سیستم ، چنین ضرباتی را به سادگی می پذیرفتم .

مهران همیشه انسان قدر شناس و عاطفی بود و من هم با سخاوت تمام دوست داشتم به او بفهمانم ، هنوز یادم نرفته زمانی را که بیکار و گمنام و بی اعتبار بودم و در آن هنگام همراهی او برایم فراتر از یک شراکت کاری ساده بود .

در چنین تغییر مسیرهای ناگهانی ، مهران هیچ گاه با من هم فکر و هم جهت نبود . اما فضای  فکریم را کاملا درک می کرد . می دانست که او بخشی از سیستمی است که من کاملا با آن منطبق بودم و اکنون سیستم از من می خواست تا این بخش را فاکتور بگیرم . این جدایی ساده اما سنگین ، تداوم انطباق من با سیستم محسوب می شد .

 دوستانه و راحت از هم جدا شدیم . من موسسه دیگری تاسیس کردم و با جدا شدن موسسه های ما از یکدیگر دوستی ما هم پایان پذیرفت .

تاسیس شرکت جدید ، بیش از آن که می پنداشتم و پیش بینی می کردم مرا گرفتار مشکلات و چالشهای کاری کرد . حجم مسئولیتی که مهران در موسسه قبلی انجام می داد واقعا وزین تر و سنگین تر آن بود که می پنداشتم . شرایط جدید ، مرا با مشکلاتی مواجه کرد که اصلا پیش بینی نکرده بودم .

اوضاع موسسه جدید آن طور که باید پیش نمی رفت و این شرایط ، وضعیت خوبی نبود .  حجم کارها آن قدر زیاد بود که مجبور شدم ، با تمام توان و انرژی وارد گود شوم تا بتوانم اوضاع  موسسه را سر و سامان دهم . برای نخستین بار متوجه شدم علی رغم تمام هنر و استعداد و خلاقیتی که داشتم ، در کار مدیریت و تجارت اصلا توانمندی و استعدادم قابل توجه نبود . آن همه درگیری و مشغولیت ، ذهنم را خسته می کرد و خستگی نبوغ و خلاقیت را تحلیل می برد .

کارهایم با کیفیت همیشگی انجام نمی شد ، مشتری ها راضی نبودند ، ایده ها دیگر جواب نمی داد و کانال ارتباطی با مخاطب را گم کرده بودم . موسسه جدیدالتاسیسم در آستانه یک ورشکستگی غیر قابل پیش بینی قرار گرفته بود .

بسیار بودند موسسات و شرکتهایی کوچک و ورشکسته که با هنر و جادوی ذهن من اوج گرفتند و بسیار بودند کالاهایی ساده و کم ارزش که  با جادوی هنرم کمیاب و ارزشمند شدند ، ولی در آن زمان برای یافتن راه نجات خودم ، تعطیل شده بودم .

طراحیها و تبلیغات من همیشه بدیع و منحصر به فرد بود . به خوبی نبض بازار را می شناختم و می‌دانستم چگونه باید مخاطب را تحریک کرد . چگونه باید برنامه ریزی ناخودآگاه او را تغییر داد تا نیازی را باور کند . می دانستم چه فرآیندی فروش هر محصولی را بالا می برد . نبوغ من بلد بود چگونه هر محصول با هر کیفیتی را به شکل ضرورتی اجتناب ناپذیر برای مخاطب القاء کند . اما  تمام این هنرها و مهارتها  جادویش را از دست داده بود .

مهران ذاتا یک بیزنس من فوق العاده بود و من تازه فهمیده بودم هر چه که باشم ، اصلا شباهتی به یک بیزنسمن ندارم . آن زمان که فهمیدم زمان جدایی من و مهران فرارسیده ، نوعی تساوی وجود داشت که عدالت سیستم را نقض می کرد . تساوی میان من و مهران عادلانه نبود ، ولی آن تساوی ناعادلانه شامل تعادلی بود که با هم برخورد آن ، همه چیز را در معرض نابودی می‌دیدم .

پیش از این تمام امور مربوط به قراردادها ، پیگیریها و کارهای اجرایی و هماهنگی و ساخت تولیدات بر عهده مهران بود . کار من منحصر به ایده پردازی ، خلاقیت و نظارت می شد ، اما حالا که همه کاره خودم بودم ، درک می کردم همه کاری از من بر نمی آید .

با این همه در آن شرایط سخت هم با تمام وجود به مسیرم ایمان داشتم . سخت کار می کردم پرتوان تر از همیشه می دویم ، اما در هر گام ، جادویم بیشتر تحلیل می رفت . سرانجام  فهمیدم که از مسیر منحرف شده ام و دانستم که پس از این ، گامهایی متفاوت هدایتم خواهند کرد .

در مدت سه سالی که زندگی تازه ام را آغاز کرده بودم ، دیگر ارتباطی با هستی نداشتم . هر چند  او هیچ گاه از فضای ذهنم خارج نشده بود ولی در این مدت هیچ نشانه ای مرا با او مرتبط نساخت.

در آن شرایط دشوار و بحرانی بی صبرانه در انتظار نشانه ای بودم تا راهی جدیدتر و هموارتر را معرفی نماید . تا اینکه هستی پس از مدتها با من تماس گرفت و پیشنهاد کرد برای بررسی شرایط همکاری احتمالی دیداری داشته باشیم .

می دانستم انتظارم طولانی نخواهد شد و مسیر جدید آهسته نمایان می شود .

باز همان سوال قدیمی و نامفهوم در ذهنم تداعی شد . چرا باز هم هستی ، باز هم او سراغم آمد . بار اولی که به تلخی او را به خیانت در تعهدش متهم نمودم ، برای تبرئه خودش تلاش نکرد . به رغم آن که رفتارش کاملا طبیعی و حرفه ای بود و تقصیری متوجهش نبود ، باز برای  بار دوم سراغم آمد و مرا دعوت به همکاری کرد.

بار دوم هم با سرسختی و لجاجت پیشنهاد مناسبش را رد کردم و در  برابر انعطافهای او با سرسختی  راه را بستم . فکر نمی کردم برای مرتبه سومی هم شرایط همکاری ما مطرح شود . اما او برای بار سوم هم سراغم آمد و پیشنهاد همکاری داد .

چرا نمی خواستم برخوردهایش را با نگاهی دیگر تحلیل کنم .

این بار شرایط کاملا فرق می کرد . دیگر نویسنده ای جوان و کم سابقه و بیکار و بی بضاعت نبودم . صاحب موسسه ای معتبر و اعتبار و تجربه ای ارزشمند بودم که سفارش دهندگان برای  ساخت تبلیغاتشان باید چند ماهی در نوبت می ماندند .

به هر حال طرح پیشنهاد همکاری با شرکت هستی برایم مهم و جذاب بود . شرایط سختی را پشت سر می گذاشتم . موسسه ام علی رغم داشتن سفارش کار بسیار زیاد ، در بخش اجرا گرفتار اختلالی جدی بود . جدایی ام از مهران سبب گردیده بود نتوانم کیفیت کارهای همیشگی را ارائه  دهم . به تنهایی توان اداره تمام امور را نداشتم . بخصوص که پس از قطع شراکت با مهران دریافته بودم مرد کارهای سخت و سنگین و پرحجم نیستم  بلکه برای خلاقیت و آفرینشی در آرامش خلق شده بودم .

همکاری با هستی می توانست برایم تعیین کننده باشد . شراکت با او می توانست جای خالی مهران را پر کند . از سوی دیگر ، کششها و شیفتگیهای قدیمی دوباره داشت زنده می شد . اما این بار در فضایی کاملا متفاوت از گذشته . تا به حال اصرار داشتم که به احساس علاقه ام نسبت به هستی بهایی ندهم ، زیرا فاصله ژرف و کوتاه نشدنی میان ما بود . چه به لحاظ شخصیتی و چه به لحاظ طبقه و موقعیت اجتماعی . اما در دنیای جدید ، این فاصله خیلی کوتاه شده بود .

هستی همان هستی همیشگی بود . سرزنده ، پرانرژی ، مقتدر ، جذاب و با من مهربان . اما من خیلی تفاوت کرده بودم . این تنها موقعیت شغلی و وضعیت مالی ممتازم نبود که این فاصله را پر می کرد . دنیای جدیدم ، دنیایی مطمئن تر و قدرتمند تر بود . دنیایی که می توانست رویاهایم را به سادگی تبدیل به واقعیت کند .

سیستم مرا به سمت مشارکتی جدید هدایت می کرد . این بار پخته تر و مقتدرتر از گذشته سعی کردم بستر کاری مناسبی را میان موسسه خودم با شرکت هستی طراحی کنم . بستر یک همکاری متعادل و کاملا حرفه ای که فراتر از روابط عاطفی بتواند منافعی عادلانه و متعادل را برای دو طرف  همراه داشته باشد . شرایطی که شاید گره کور احساسا